ناله نفتون

ساعت پنج بامداد روز پنجم خردادماه سال 1287 در عمق 360 متري زمين کاوشگران در مسجد سليمان به نفت رسيدند و فواره‌هاي نفت براي نخستين بار در منطقه‌اي از خاورميانه تا ارتفاع 15 متر چنين جوشان از دل زمين جهيدن گرفت و مسجدسليمان به سرعت به شهري پيشرفته و مدرن با داشتن ده‌ها منطقه تفريحي و رفاهي شکل گرفت و به شهر اولین ها معروف شد چرا که اولین سینما، اولین استادیوم، اولین فرودگاه و… ساخته شد و همچنين كانوني براي اشتغال و درآمد زايي براي كشور ايران تبديل شد و افراد فراواني از نقاط مختلف ايران و حتي هندي‌ها و پاكستان‌ها براي اشتغال به اين شهر سرازير شدند.

شايد به مخيله هيچ‌كس خطور نمي‌كرد كه اين شهر ثروتمند نفتي تا سال 1390به شهري با مشكلات عديده براي زندگي عادي تبديل شده باشد و شايد بسياري از كساني كه براي كسب شغلي پردرآمد به اين شهر مهاجرت كردند فكر روزي را نمي‌كردند كه فرزندان و نوادگان آنان با اشتياق كامل مهاجرت از اين شهر را به سكونت در آن ترجيح دهند و مسجدسليمان به روزي برسد كه بوی نشت گازهای سمی که از ورودی شهر به استقبال می آیند جایگزین بوی گل های بابونه شده، بوی گلهایی که برای تمامی مردم آنجا نوستالوژی عمیقی دارد.

هیچگاه فراموش نخواهم کرد روزی را که همچون بقیه ساکنان مجبور به ترک آن شهر”اولین ها” شدیم، گریه مادرم، بغض پدر، دوستان کودکی ام … همه و همه در ذهنم باقیست. هیچ وقت آنها را نبخشیدم به خاطر فرار از آنجا، اما آن روزها نمیدانستم گاز هیدروژن سولفوره یکی از مرگ‌آور‌ترین گازهای همراه نفت است که از چشمه‌های خود‌جوش نفت در این منطقه متصاعد می‌شود و یک ‌بار تنفس عمیق آن برای مرگ یک موجود زنده کفایت می‌کند و امروز فقط از آن دیار خبرهاي انفجار و صدمات جاني اقوام و آشنایان به گوشم میرسد(ناله نفتون - پرفرمنس امین روشن به همراه ویدیو بابک کاظمی)

-        5 خرداد، ساعت 5 میدان سلماس... البته دیر میرسم و سهمم می شود بوی گازی که پیچیده است میان سالنی که دور تا دورش پر است از کپسول های گاز نقره ای رنگ بوتان، چندتا شلنگ گاز ابی رنگ که روی زمین ولو شده است ویک مکعب وسط سالن که با داربست شکل گرفته وحجمش پر است از کپسول های گاز، چند مرد جوان که لباس احرام پوشیده اند و دور مکعب چرخ می زنند تصویرهای ویدیویی از استخراج نفت روی چهار ضلع دیوار و صدای سازی که ...

روایتی از استخراج نفت، بچه های اهوازی شور و شوق بیشتری برای دیدن دارند و می توان گفت حس نوستالژی برایشان تداعی می شود...جمعیت زیادی از بوی گاز بیرون ریخته اند. از پله ها که پایین می روم تصویر آتشی که روی دیوار زبانه می کشد جلو چشمم قد می کشد. پسر جوانی برای خانوم میانسالی فضا رو با شور و شوق توضیح می دهد شلنگها را بلند می کند و آن سازی که چیزی شبیه پوست گوسفند را نشانش می دهد... نیم ساعتی بیرون از ساختمان به اتفاق بسیاری دیگر می ایستیم تا اجرای دوباره اش را ببینیم. اما انگار وجود بوی گاز نفس بازیگران را گرفته و به همان تنها اجرایشان اکتفا کردند

ما و جدایی نادر از سیمین

آنچه شاید در اولین نگاه به "جدایی نادر از سیمین" نمایان می شود واقعیت انکار ناپذیر زندگی هر روزه است که عادی و تعمدی جدی برای دستکاری نکردن سوژه ها بر روی پرده نشان داده می شود.

-        درنگاه بعد گریز نوسینده از قهرمان پروری و اسطوره سازی از شخصیتها و حتی فراتر از آن از زن و مرد بودن. اشتباه های مدام و اصرار های پی در پی.... و کشش بسیار خوبی از کشمکش بین زن و مرد که آنقدر برای هم غریبه اندکه، و بیشتر در ارتباط بین مرد با زن که حرفها و خواسته ها و تامل ها بیشتر در ارضاء نیازها فرزند پیش می رود و آنقد که نادر سعی می کند دل دخترش را به دست بیاورد حاضر نیست به خاطر زنش کوتاه بیاید و یا حداقل احترامی برای احساسات او داشته باشد و در نهایت باز هم این حلقه واسط است که همه چیز به او ختم می شود.

-        از طرف دیگر باز هم جای شکرش باقی است هنوز نویسنده هایی و کارگردانانی هستند که برای مخاطب حق و حقوقی قائلند و اجازه می دهند تا مخاطب نیز در فرایند ساخت و پرداخت اثر سهیم باشد و این همان سکانس نهایی فیلم است...

باغ بلور

اندیشیدن در لحظه صفرررررررررررررررررررررر این قاعده بازیست که آغاز می شود.

-        تبریک های دور و نزدیک تمام می شود. قصد کرده بودم که این تعطیلات فیلمهای علی حاتمی را ببینم رمان باغ بلورِ محسن مخلباف را بخوانم و نمایشنامه چشم اندازی روی پل از مولیر را...

-        خواندن این رمان شبیه راه رفتن روی زمینی که یک مشت میخ روش ریختن. خصوصن صفحات اول... درد زن بودن تمام بدنم را مور مور میکند یک لحظه کتاب را می بندم غلت می خورم روی تخت وبدنم را جمع میکنم. یک لحظه احساس می کنم که باردارم و قرار است زایمان کنم وقرار است دوتا شوم و قرار است و قرار است و ... و اقعن نمی دانم چرا اینقدر حس زنانگی قوی در من ایجاد می کند. احساس می کنم من هم مثل" لایه " دارم درد می کشم. هیچ کس توی اتاق نیست و همسری که دستش از دنیا کوتاه است و تنها و تنها ...

-        واقعن چقدر از زنها سر زایمان از دنیا می روند؟چقدراز زنها بدون اینکه همسری کنارشون باشه زایمان می کنند .... دور می شم و فکر می کنم به چند سال پیش که جنگ بود و زنهای جوان 23-24 ساله که شوهراشون شهید شده بودند و اینا باید تنهایی زایمان می کردند و خیلی از اینا باید ... یعنی مجبور بودن ازدواج نکند چون برای جامعه مردسالارانه اونا بد بود که یک همچین زنی ازدواج کنه ... خیلی هاشون الان دارند بچه ها را بزرگ می کنند و پیر شدن وخیلی از زن ها و خیلی از زن ها و ...

-        من هنوز این کتاب را تمام نکردم ...

بهار بهار چه اسم آشنایی

و نوشتن آغاز می شود  تولد واژه ها در انحنای روزهای در  حال سپری و ریزش مداوم کلمه ها به روی  نخستین لحظه های آغازیدن در ابتدای رویشی نو ...

-        ما در مسیر تکرار شدن و در لحظه تکثیر مان به نقطه ای گره می خوریم. به نقطه ای که معنایمان می کند. بهار آغاز شد. دستم را مثل شانه میان سبزه های سفره هفت سین عبور می دهم. دستم را به هم قلاب می کنم و خم می شم. تلاش می کنم در میان این همه هیاهو و شادی بی وصف اطرافم متمرکز شوم به همان نقطه که گره­ام بزند ... (بزن به زیر هرچه عرف و شعور متعارف است و و و و و و خودت باش مثل خیلی وقت پیش ها ... جسارت کن و حرف بزن و خودت را بُکش و خودت ر ا به رخ خودت بِکش و آن کودک نهفته درونت را رها کن ... بگذار بی شعورانه دعا کند ، حرف بزند ، بدون اینکه هنجاری بر دهانش لگام بزند... بگذار ادبت کنند ...بگذار به تو بگویند اشتباه است ... بگذار بگویند حق با تو نیست  ... بگذار بگویند احمق این چیزی که ما می گویم را انجام بده این کار به صلاح توست...  به قول فردین  نظری ... می ترسم آهش مرا بگیرد ، می ترسم مچاله ام کند ... حماقت این همه کلمه ...) می خواهم متمرکز شوم برای آن یک لحظه که زمین روی مدارش تمام می شود و ما را امیدوار می کند . امیدوار می کند که می توانیم به کودک خفه شده ، بی اعتنای درونمان محل بگذاریم و رهایش کنیم تا خودش باشد.

-        شروع روزهای بهار را میان شوق بی حد و نگاه مهربان اطرافم جیغ می کشم .

-        کودک درون ... ما نوجوان می­شویم . جوان می­شویم . میان سال می­شوم . پیر می شویم و... اما این کودک گستاخ همچنان سرمست می تازد گاهی زیر نقابهای سنگین له می شود و گاهی مغرورانه طغیان می کند . طغیان علیه تمام نقابهای دروغین برای اینکه خودش را متولد کند و بیافریند !!!؟

 

 

                                                                     

-بیا لحظه ای روبه رویم بنشین برای رضای خدا هم که شده شاید که نه حتمن آن دوردستها دشتها را در فاصله انگشتانت فتح خواهم کرد. مثل فتح یک قله که بالا رفتنش میان نفس هایم تنگ می زند به دیواره های زمان...

معنای اول افقش را بر چشمانم گشاده می کند. حجمی که در انبوه سایه ها به دار دار دار می خواند .... فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار /کمی آهسته تر شاید نه! محکم تر قدم بردار...

معنای دوم عمود می شود روی پایم ...من هم در کنار این همه جا پاها دنبال قالب پایم می گردم و آفتاب همچنان برفها را آب می کند.

معنای سوم موازی داشته هایم تیغ می زند به چشمم که خیره گی این همه سپیدی را در آغوشم سفت بگیرم ...تیغ نیز نقادی ؟!!

معناهای بسیاری در تعامل با انسانها شکل می گیرد و ما زیر انبوهی از درک های مختلف از دگرگونی  اطرافمان خبر دار می شویم .

خبر دار می شویم که بایستیم که نیافتیم که راه برویم که خودمان باشیم ورای تمام شعارهایی که لبهایم را شکل می دهد و مارا برای خودمان دروغین می سازد ... که دروغ نشویم

معناهای تازه از تصویری که ازخود نداشتیم و حالا در مقابله با دیگری بروز می کند...از بودنی به وسعت ... بیا برای خاطر من هم که شده لحظه ای روبه رویم بنشین

بدون شرح

 

 

 

بدون شرح

 

 

-     سرآغاز یک روح جدید ماحصل انقلابی فراگیر در اشکال متنوع روح فرهنگی است”  – هگل"

-        از حرکتهای مدور آغاز می شود... حرکتهای تو در تو    .. میان دل هم فرو می روند .آنقدر در هم پیچیده می شوند. که ممکن است سرکلاف را گم کنی... از حرکتهای مدور آغاز می­شود. .. بدون شک، تنها راه نجات همان شک مقدس است ... شک عظیم به وجود داشتن حرکتی در درون ، حرکتی که انسان را در مصاف با حقیقتی بیرون از خود درگیر می­کند و به کوششی مداوم برای مواجه با کنش­های گوناگون برمی دارد. این حرکت در تکاپوی وصف نشدنی به شکستن حریم ها و حرمت­هایی می انجامد که ممکن است سرتاسر وجود را به تکان بیندازد. اما این شک مقدس است . شک ...

-        هگل معتقد است: زندگانی انسان تنها هنگامی ممکن است که به عنوان زندگانی حیوانی و بیولوژیکال در نظر گرفته شود که آرزو کند. تنها بر این بنیاد است که انسان همانند دیگر حیوانات از آرزو برخوردار می شود، یعنی تمایل شدید برای تغییر «صورت» چیزها تا بتوان آنها را به صورت مناسب درآورد. آرزو در جست وجوی آن است تا جهان را دگرگون کند، عین های خارجی را انکار کند و آنها را فراخور نیاز انسان سازد. انسان کنش نفی کننده است که یک موجود خاص را دگرگون می کند، و با دگرگونی آن، خود را دگرگون می سازد». تفاوت میان آرزوی انسانی و آرزوی حیوانی این است که آرزوی انسانی از خود فراتر می رود. حیوانات مطیع نیازها و امیال فیزیکی خود هستند، و ارضای این امیال اطاعت از این مفهوم ایستا از خود را اثبات می کند. انسان از سوی دیگر امیالی دارد که منجر به نفی یا فراروی از مفهوم خود به عنوان موجود طبیعی می شود. یکی از مفسران هگل می­گوید این امر منجر به خودآگاهی می شود، که پیش از آن مستلزم «فراتر رفتن از خود» است.... در فرآیند فراروی آرزو بسیار مهم است که این آرزو معطوف به آن چیزی باشد که شخص را از این حالت از وجود رها می سازد. آرزو به ناموجود فقط خصوصیت انسان است، و این اجازه را به او می دهد تا از مفهوم هایی که در زندگانی حیوانی با آنها برخورد می کند رها شود. تفاوت در این است که انسان می تواند ناموجود یا مرگ را بخواهد. این آرزو حد نهایی آزادی انسان است. انسان از طبیعت یا ماهیت خود آزاد است. در این مرحله آگاهی آرزومند به این درک می رسد که در جهان چیزهای بیشتری از عین های آرزو وجود دارد. یک موجود آگاه می تواند تنها هنگامی کامل شود که آگاهی مشتاق دیگر آرزو خود را برای شناخت ارضا کند. دو عامل در یک «جنگ مرگ و زندگی» برای شناخت دیگری پیکار می کنند. به نظر می رسد از آنجا که انسان خواهان شناخت موجود دیگر است و این امکان را دارد که از امیال طبیعی و حیوانی خود به سوی آرزو به ناموجود فراتر رود، یک پیکار میان این دو آرزو رخ دهد. حیوانات تنها از این جهت خطر می کنند که در جست وجوی رسیدن به حفظ زندگانی شان باشند، در حالی که انسان با طبیعت به مقابله می پردازد تا به شناخت موجودات دیگر دست یابد.

-        به اینجا که می رسم یاد حرف پیتر سینگر می افتم. آنجایی که پس از 60 صفحه که در مورد هگل حرف زده است می نویسد:"اکنون وقت اقرار است اقرار به اینکه من تا اینجا جر می­زدم ". باید بگویم من عاشق این جمله پیتر سینگرم که بعد از این همه حرف زدن از اندیشه هگل اعتراف می کند...و بعد بحث فلسفه روح هگل را پیش می کشد و از خواجه و بنده صحبت می ­کند ...و آنچه بنده را به بازتولید ، به آفرینش ، به خلق ،به.... می کشاند

-        نزاع بین دو خودآگاهی رخ می دهد .خودآگاهی می خواهد نشان دهد توسط هیچ چیزی محدود نشده است، یعنی اینهمانی آن با جنس، سن، رنگ پوست و هرچیز دیگری که به درد بدن آن می خورد وابسته نیست. به عبارت دیگر، خودآگاهی می خواهد نشان دهد حتی به خود زندگانی نیز دلبستگی ندارد. خودآگاهی همچنین می خواهد اثبات کند توسط هیچ چیز یا هیچ کس دیگری در خارج از خود محدود نشده است. این خودآگاهی، بنابراین خود را از هر گونه محدودیت و تعینی غیراز خود مطلقاً آزاد می داند. خودآگاهی می کوشد آزادی خود را به دو شیوه اثبات کند؛ با خواستن مرگ دیگری، یا با خطر کردن در زندگی خود...

-        یک خودآگاهی تمایل به ریسک دارد و دیگری تمایل به مرگ برای کسب آزادی... وهگل همچنان این بحث را ادامه می دهد...

 

شعر و دیگر هیچ

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد

یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد

گیسو به حیله چرا پوشم، گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی، سوی حصار نخواهم شد

برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست، بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم، سر اسفندیار نخواهم شد

گفتم از آنچه که باداباد، گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد

در عین پیری و بیماری، دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد


سیمین بهبهانی

 

 فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید

در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


گروس عبدالملکیان

چارلی چاپلین...

- امروز یاد چارلی چاپلین افتادم ... چقدر شاد کردن آدمها کار سختیه ؟!!! و سخت تر از اون اینکه آدم ناراحت باشه و نخواد نشون بده ناراحتِ ....و بعد همه از کنارت رد می شن باهات حرف میزنن میگن ..... چقدر تو شادیییییییییییییییییییییییییییییی!!!

                           

- شمس لنگرودی میگه 

دیر آمدی موسی!

دوره اعجازها گذشته است .

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم ...

-کاش کار به همین عصا ختم می شد!!! 

                               

قانون اخلاقی

-        کانت می گوید: دو چيز ذهن را، هرچه آدمي بيشتر و پيوسته‌تر درباره‌ي آنها به تأمل بپردازد، با تحسين و احترامي دمادم نو و فزاينده سرشار مي‌کند: آسمان پر ستاره‌ي بالاي سر من و قانون اخلاقي درون من. لازم نيست تا در جستجوي آنها برآيم و صرفاً درباره‌ي آنها به حس و گمان اکتفا کنم آن‌چنان‌که گويي آنها در پرده‌اي از تاريکي و ابهام پوشيده شده‌اند يا در قلمروِ متعالي فراسوي افق من جاي دارند؛ من آنها را پيش روي خود مي‌بينم و بي‌واسطه با آگاهي هستي‌ام [/ آگاهي به هستي‌ام] پيوند مي‌دهم. اولي از جايي که من در جهان بيروني حس دارم، آغاز مي‌شود و پيوندي را که من در آن قرار مي‌گيريم تا مقداري بي‌پايان با جهان‌ها بر فراز جهان‌ها و منظومه‌هاي منظومه‌ها، و افزون بر آن تا زمان‌هاي بي‌پايان حرکت تناوبي آنها، آغازشان و تداوم‌شان گسترش مي‌دهد. دومي از خود ناديدني‌ام، يعني شخصيت‌ام، آغاز مي‌شود و مرا در جهاني نشان مي‌دهد که به راستي نامتناهي است اما تنها به‌وسيله‌ي فهم مي‌تواند کشف شود، و من درمي‌يابم که پيوند من با آن جهان (و به موجب آن همچنين با همه‌ي آن جهان‌هاي ديدني) صرفاً، به مانند پيوند نخست، ممکن و اتفاقي نيست، بلکه کلي و ضروري است. ديدگاه نخست که از کثرت بي‌شماري از جهان‌ها سخن مي‌گويد، گويي‌که اهميت مرا در مقام حيواني در ميان ساير حيوانات مخلوق، که پس از برخورداريي کوتاه مدت از نيروي حياتي (کسي نمي‌داند چگونه) مي‌بايست بدن مادي خود را به سياره‌اي (که خود ذره‌اي بيش در کيهان نيست) که از آن گرفته باز پس دهد، هيچ و پوچ مي‌گرداند. بر عکس، ديدگاه دومي ارزش مرا در مقام يک عقل از طريق شخصيتم، که در آن قانون اخلاقي زندگي‌اي مستقل از حيوانيت و حتي مستقل از کل جهان محسوس، دست‌کم تا آنجايي که اين را مي‌توان از تعيين هدف‌مند هستي‌ام به‌وسيله‌ي اين قانون استنتاج کرد، بر من آشکار مي‌کند، تا بي‌نهايت بالا مي‌برد....(نقد عقل عملي، 2-161).

             

-        اخلاق اجتماعی از آن مقوله مباحثی است که بشدت ما در زندگی روزمره­یمان با آن روبرو می شویم . چه هنگامی که درصف نان ایستاده­ایم. چه هنگامی که قرار است سوار اتوبوس شویم . چه زمانی که در برخوردهای روزمره­یمان با آدمهای اطراف وارد مراوده می شویم چه بشناسیم و چه نشناسیم !!! اخلاق اجتماعی خیلی بیشتر از اخلاق علمی در زندگی روزانه ما سهیم است. اخلاق علمی به نحوی ما را بی طرف از غرایض شخصی و فردیمان می­سازد . اما اخلاق اجتماعی به نحوی ما را به کنش و واکنش و در واقع عکس العمل رفتارهای مقابلمان بر می­دارد. تا جایی که حتی می­توانیم بسیار مغرضانه و شخصی نقد یا تعریف کنیم . می توانیم بگوییم ، ما محقیم یا نه !!! اما تا چه اندازه ؟ تا چه میزان ؟ برای چه ؟ و چگونه؟

-        اخلاق اجتماعی در چهارچوب و حوزه فرهنگی خاص نوع خاصی از رفتار را به انسان می­دهد و انتظار می­رود آدم در شرایط و مکان­های خاص آن نوع مورد نظر از رفتار را تجربه کند .اما بسیاری از رفتارها هستند که هر چند آن قدر در نهاد ما انسانها ریشه دوانده است اما مورد بازنگری  و تردید هستند. هیچ وقت این جمله بسیار ارزشمند کانت را از نظر دور نمی کنم که همه چیز باید  زیر تیغ تیز نقادی قرار بگیرد. ( شاید به نوعی با شک دکارتی همسو باشد و این کلام ارزشمند راکه علم(علم اخلاق) انباشتی  نیست بلکه زدودنی است را نیز در بر بگیرد)  و شهامت برای پذیرفتن چنین عملی کار ساده ای نیست. هر چند داشتن چنین ادعایی برای بسیاری انسانها دور از عقل نیست اما هنگامی که قرار است در بعدی عملی در میان گذاشته شود معنایی بیش از آنچه قبلاً داشته را به خود می گیرد و یک افق معنایی را در بر ما می گستراند تا بتوانیم به قضاوت بنشینیم  و در ارتباط با چنین ادعایی که انسان اخلاقمندی هستیم یا خیر ؟؟ و آیا به قانون اخلاقی پایبندیم یا خیر پاسخ واضح تری بدهیم ...

-         با تمام مباحثی که  افرادی مانند کانت مطرح می کنند  و شاید چنین مطلق نگری به اخلاق جای بسی سوال باشد اما این نوع تفکر حداقل ما را به این سو هدایت می کند که برای افرادی که در تعامل با آنهاییم  میزانی از حق،( حق­دوستی، حق همصحبتی، حق شهروندی، حق انسانی، حق ... ) قائل شویم. و تا حدودی به این توصیه کانت وفادار باشیم که «چنان رفتار کن که بتوانی بخواهی اصل رفتار تو، قانونی عمومی شود.» خاستگاه این قانون خرد عملی یا وجدان اخلاقی است و ساخته هیچ کس یا فیلسوف دیگری نیست.

                 

 

 

وظیفه

-        از لحظه ها که پایین می افتم چیزی شبیه ترس روی تقارن مکث هایم چنگ می زند. راه می افتم که پایم را به مسیر آشنا کنم. به جاده ای که می چسبد به پاشنه هایم. به نیایشی که در آب پشت سرم صف به صف ایستاده .... طی می شوم ، طی می شوم از آسمان هفتم از سِفر آفرینش تا صفر کارنامه ام، از درگاهی متبرک که تکیه گاهم می شود. لعنت به درد و آنجایی که روی گلویم تلنبار می شود، نه پایین می رود نه بالا می­آید کز  می کند کنج چشمهایم و گلویم را حلقه می زند.

-        آفریدگارا بگذار لبهایت راببوسم .... شرمنده تمام لحظه هایی که نمی مانم تا در محضرت به احساس نیاز به پرستشم پاسخ بگویم. آفریدگارا بگذار دستهایت را ببوسم که روی چشمهایم را می­گیری تا در این همه روشنایی بخوابم . آیییییییییی آیییییییییی بخوابم ... بخوابم .. و خواب ببینم...

" من خواب یک ستاره قرمز رادیده ام ، و پلک چشمم هی می پرد ، کور شوم اگر دروغ بگویم"[1] ...

-        چشمهایی که می دیدم بر شانه های ابدیت جاری شد، بر شانه های زمان تا حس آرامشی را در آغوشم لحظه لحظه تکرار کند. چشمهایم را که باز می کنم به امروزم می اندیشم ، به رفتن ها و آمدن های مکرر به سنگ خوردن پیشانی، به استقامتی که برای شدن و ماندگاری صرف می شود به وظیفه انسان بودن ، به امید لحظه هایی که قرار است دردستم بریزد و هورا بکشم .... وظیفه ... بودن

"انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُودای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

.

.

.

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت."
[2]

-        امروز داشتم به این فکر می کردم که زندگی شاید شبیه بازی "فکرو بکر" است . هی رنگها و مهر ها را عوض میکنی تا آخرش به آنچه باید باشد برسد.... اگر برسیم.

 

 

 



[1] فروغ فرخزاد

[2]  احمد شاملو

 

- می افتم از شانه های خیابان ، از شانه هایی که دوشش را به زنجیر می کشند  از شانه هایی که آوارم میکند میان دستها و قنداق هایی که بی پناهی 1400 ساله ای را ضجه می زند. آیا نجات دهنده در گور خفته است. می افتم از دسته هایی که دست به دست می شوند . می افتم از دستهای تو روی خیال خالی خیابان . خیابان می برد مرا و می آورد. گمم می کند میان این همه بیقراری و دوان دوان میشویم برای ذره ای آش ، جرعه ای شیر و یا قیمه ای که به صف می کشدمان ...

-         "به ما گویی که سرگردون چراییییییییییییییی؟!" عین برزخ که می مانی و می مانی، نه بودنت ، نه نبودنت که  چرااااا ؟

-         دکتر ایلخانی همییشه می گفتند که خون حسین نجات دهنده است . خون حسین مانند خون مسیح برای این ریخته شد که گناه و آلودگی را از بین ببرد....( حسین نجات دهنده است)

-         لیلا می گه سمیه من نمی فهمم. ظهر عاشورا هرچی خواستم دعا کنم نتونستم احساس بیقراری و سرگشتگی داشتم.

-         من میگم یکی از وجه اشتراکات ما با خدا همین سرگشتگیه ، اصلن خدا از همون لحظه که ما را آفرید و روحش را در ما دمید سرگشتیمان کرد. حالا ظهر عاشورای امسال باشد یا سال پیش و یاااااااااااااا روز دیگری که عاشورا نبوده و ... و آنقدر در مسیر فهم برخی نمادها برخی بهانه ها برخی احساسات ناتوانیم که نمی فهمیم !!!!! حسین یک نماد است برای آزاده­گی

-         چیزی که در من تازه می شود دلهره عجیبست که حافظه تاریخی ام را هق می کند میان دهانم . بیا بریزم بیرون. پرودگارا تن می دهم به هرچه اتفاق است به اتفاق نفهمیدن به اشتیاق تلو تلو زدن در دل اتفاق . به هراس و سراسیمه شدن از زنجیر از قنداقه از ضجه از گریه  از ماندن میان نماد، از کپک زدن در دل بهانه از بی اعتنایی به فهم به نفهمیدن ...

-          و در چنین روزی می نشینیم روی نیمکت های پارک که کلاغ ها دورمان می زنند، کلاغ های چند صد ساله ... کلاغ های سیاه و بقول ضیاء موحد غراب های سفید ...  و اینچنین بود و بود/ که ناگهان خبرآورند /غرابهای سفیدی هم پیدا شده / و دیدند که روی کنگره های خراب قیصری ویران / غراب های سفید نشسته اند کنار غرابهای سیاه .... حالا که ناممکنی ممکن می شود و انگشتان ظریف شکاکانه ای روی حافظه تاریخی چند صد ساله ام را چنگ می زند فقط می توانم به این بیاندیشم که روایت کلان روز تاسوعا وعاشورا راهیچ کسی نمی تواند ادعا کند که می داند و می فهمد  واین روز انباشتی است از روایتهای درست و غلط که دردل هم پیچیده و روایت از زبان کودکی که روی دوشش تابوتی را به زور به دوش می کشد ویا رئیس جمهوری که بالای یک تکیه اشک می ریزد؟! یا پیره زنی که عینک دودی اش را بالا پایین می کند تا درخانه­ای که ساعتهاست پشتش مانده باز شود و غذایی بگیرد و یا علمی که سر بالایی خیابانی را خیز بر میدارد تا نفس علمدار را بگیرد و یا مثل ما ... که بهانه­ای می خواهیم برای قدم زدن و یا دید زدن آدمهای دیگر...

مداحی

-        پذیرش بسیاری مفاهیم بسته به زمان و مکان و فضای اندیشگی آن دوره تاریخی است. حضور مستمرو قابل تامل گفتمان های موجود که به عقیده وسنو تولید کنندگانشان را نیز متاثر می کند در بعضی زمانها آنقدر در باور عامه ریشه می دواند که مورد  انتقاد گذاشتن آن نوعی پرده دری و کفر محسوب می گردد.

-        بسیاری از آیات اعظام این روزها که روزهای محرم است دست به انتشار بیانیه ها و نامه هایی نموده اند که از طریق مساجد و بعضاً رسانه به مردم گوش زد نمودند که در این ایام از خوانندن اشعار مداحی به گونه ای طربناک و آسیب رساندن به بدن و لخت شدن در مراسمات دهه های محرم بپرهیزند. این بیانیه ها شاید این چند سال اخیر بنوعی  بیشتر مورد تاکید است .چرا که تصویر مسلمانان را در اذهان عمومی کریه و ... قلمداد نکنند. و موج اسلام هراسی را سد کنند( که البته این خودش قضیه بسیار مفصلی است)

-        یکی از دوستانم که پدرش یکی از متولیان حرم امامزاده صالح بود یکبار  میگفت پدرم می گه : اینقدر از این حاج... بدم میآد اصلن دوست ندارم دعوتش کنیم بیاد حرم ... این آقا هر وقت میاد 15 -20 تا نوچه با خودش میاره لخت می شن و می شینن دم پای فلانی و اون نوحه می خونه و اینا مجلس گرمی می کنن!!!!!!!

-        حالا این روزها این بیانیه ها به وفور افزایش یافته در جواب این عده، اهالی مداح عرض کردندکه مداحی برای امام حسین(ع) بخشنامه پذیر نیست!!!؟

-        من دقیقن نمی دونم از چه زمانی باب شد که دهه ها راه بیافته و عزاداری به این شکل با علم وکتل و خیمه و ... قمه راه بیافته. اما می دونم دقیقن از بعد از انقلاب این نوع سبک مداحی که چشم و ابرو و عشق و خداییییییییییییی منی اباالفضل، حسین –حسین، سن سن سن سن سن سن سن سن سن ن ن ن راه افتاد و اینقدر کاسه داغ شد که خود این عده به شدت تحت تاثیر این موج قرار گرفتن و حالا هم که دم از خودمختاری می زنن.

-        در موسیقی و مداحی عاشورایی و شاید به جرأت بتوان گفت مداحی های مذهبی در ایران مونولوگ بودن یکی از مولفه های اصلی است که با تحت تاثیر قراردادن شدید احساسات جمعی مردم آنها رابه واکنش وا می دارند اما همانقدر که می شود گفت موسیقی زیر زمینی ، پاپ اعتراض و هیچکس، نامجو و... سبک نویی و در عین حال متاثر از جو جامعه بوجود آورند و تا حدودی نوآوری نیز در کار انها بود اما در مداحی چنین اتفاقی روی نداده و اتفاقن شدیدن متاثر از این نوع سبکها نیز شده اند ؟!!!!

اصفهان

- این شعر رو جمعه یاسمن برام خوندحیفم اومد نزارمش اینجا(به یاد روزهایی که با هم شعر می گفتیم و می خواندیم و.... خیلی روزهای خوبی بود)

-(اصفهان)

آن نگارگران چکش به دست

میدان رزم و بزم

مسجد شاه و امام

ما را به یغما دادند

برای اداره یک حکومت بزرگ باید مرد بود

شیخ بهایی را از طی الارض

به زمین آورد

اما این ستون های خالی

شرمنده چند قرنند

- پشت چراغ های قرمز

مردهای بداخلاق ترمز  می کنند

تا ما سیاه باشیم

سیاه ساق ها،      موها ،       پستان ها

سیاه زنانگی

شاه عباس اول شما !!!!

شرمنده مایید

شیرینی این گزها جبران نمی کند.

                                 یاسمن توحیدیان

 

داف و دیوانه

 

 

 

داف و دیوانه

 

داف و دیوانه اسمی است همانند لیلی و مجنون یا خسرو شیرین .
خواندن این کتاب به شما که دیوانگی را تجربه نکرده اید توصیه نمی شود.
کتاب داف و دیوانه سومین کتاب از مجموعه کتابهای چاپ نشده امین منصوری است که بعد از کتاب عشق و لجن هر روز صفحه ای از آن گذاشته می شود . به صورت کلی این کتاب دیوانگی و عشق را می شکافد..
این کتاب مخاطب خاص دارد پس اگر به هر صورت با این کتاب نزدیکی کردید ، دیوانه اید

(امین منصوری)

 

 

 

 

 

 

چه بگویم؟؟!!

-این را برای خودم می نویسم یا برای لی­لا .یا برای یاسمن ... یا برای او که اسمش را نمی آورم و شبها پتو را روی سرش می کشد و آرام آرام گریه می­کند یا برای او که کنار جزوه هایش می نویسد " انگار این روزها تمام نمی شود". یابرای او که چشمایش را می بندد تا تمام دردهایش را بریزد میان نم اشکی که نمی خواهد من ببینم و مغرورانه نقاشی می کشد....

چقدر این دنیا کوچک است که حتی..

این را  برای خودم می نویسم . برای نگاه لی­لا و یا صدای یاسمن که از کوههای دور می­آید. یا برای مریم که می خواست اولین فیلسوف زن باشد یا برای نسرین که می خواهد تمام قله ها را خودش فتح کند . بالا برود پایین بیاید داد بزند . محکم قدم بردارد که نگویند زنی و نمی توانی!!!!!

این را برای .. برای ... برای...

-...

زن:

"سفر چه چیز در خود دارد

که هر بار به گریه ام می اندازد

مرا که در این دنیا تنها هستم

در سرخی شفق یک صبح

دل من قرار نیست شاد شود؟

پس کجا؟ سفر چه چیزی در خوددارد؟

جایی هست، می­دانم

جایی که می توانم از همه چیز حرف بزنم

خیلی نزدیک شده ام

احساسش می کنم

خیلی نزدیک

من شمارا دوست دارم...."[1]

-        ما زنها در تجربه زیسته یمان شاید بیشتر از مردها برای بودن  وخود بودنمان جیغ کشیده ام و حنجریمان پاره شده، وقتی که گفته می شود ، شده و خواهددددددددد. ضعیفه ، لکاته ، دوشیزه ، والده مکرمه ، مادر قاسم، ننۀ احمد، فاحشه، سلیطۀ، .... وقتی سر میرداماد زن زیبایی که قرار است با اصرار مردی سوار ماشینش شود او را زن خراب می خوانند و مرد را یک کسی که حق شرعی و قانونی و زیسته­اش است که در برابر یک چنین زنی نتواند خودش را کنترل کند .

-        احمد محمود در رمان "داستان یک شهر"ش در جایی از داستان که قهرمان داستان یک فرد توده­ای  است که بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به بندر لنگه تبعید شده و از تنهایی با یکی از روسپیان شهر رابطه برقرار می کند.... واین زن یک روز جسدش توی ساحل پیدا می­شود ... و کلانتری به دنبال این که عامل قتل...  احمد محمود بخوبی دیدگاه­های مختلف را در این مورد بیان می کند، از علی داد نامی که به موقع به مسجد می رفته و نمازش قضا نمی شده و عیالوار بوده اما به قول خودش هر چیز به جای خود نیکوست ....تا راننده کامیونی که گذرش به این شهر افتاده بوده و از سر بیکاری و سر خوشی به این زن سر می زده که چشاش مث سگ گرفته بودش... اما یه جای این داستان خیلی جالبه واون اینکه  این همه مرد با این زن رابطه داشتند هیچ کدومشون مرد خراب نبودند اما این زن!!!!!!!؟؟؟؟

-        "سیندرلا کفش را برداشت.نگاهی به آن انداخت  و غرق در خاطرات دور، لبخند زد. چیزی عوض نشده بود. گرچه از زمان ازدواج او با شاهزاده قصه ها سال ها می گذشت ، اما او همیشه سیندرلا بود و باید احساس  خوشبختی می کرد. این رسم قصه است"[2]

-        "سیندرلا"...

 لی لاااااااااااااااااااااا شهر خیلی آلوده است و نا امن و ترسناک. لعنت به این فرهنگ مزخرف


[1] ( اسرار انجمن ارواح –چیستا یثربی)

[2] ( اسرار انجمن ارواح –چیستا یثربی)

کلمه

- راه می روم که بنویسم . نفس می کشم که بنویسم . از قلمی که میان دستم سرخ می شود و روی اندام کاغذی خودش را له می کند. که آفرینش نیازی را پاسخ بگوید. از گویش واژ هایی که نمی فهمم ازاصرار بودنی که در نوسان هر روزه تکرار می شود. از تکانه های وحشی کلمات . از کلمات سر به راه. از عبور مزاحم یک تردید . دارد راه راه میان صورتم خط می کشد. دور چشمم . دور لبهایم  و روی مردمک چشمای تو می ایستد.... 

- "قسم به قلم" و ... و اینگونه بود که ما هستیمان را پای حماقت یک فوج کلمه رها کردیم.

- امشب دارم می گویم سمیه بیا ول کن این خزولات  را بقول استاد بشین پایان نامه ات  را تمام کن. گور بابای هر چی کلمه است که دارد دور سرت رژه می رود و قرار را از تو گرفته است .اصلن "به درک راه نبردیم به اکسیژن آب     برق از پولک ما رفت که رفت"... اما انگار یه چیزایی هست که هر چی از اونها فرار می کنی بیشتر دامن گیرت می شن

-به نسرین میگم  نسرین خزول رو چطوری می نویسند . از  خنده ریسه می ره می گه این کلمه اصلن خودش خزئوله(دقیقن همینطوری می نویسه)

-کلمات به ستون یک. از جلو نظام ...... فدم رو....

به قول نادر حقی

"دارویی که خورده ام تمام شد"

...

راهی بزن که آهی برساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

-        خیالم را می ریزم روی حاشور جاده، می­شود خط سفیدی که می­پیچد دور کوه  و دور سرم دور می زند می زند به سیم آخر و صدای آرامی که توی گوشم می خواند:

به سکوت سرد زمان / به خزان زرد زمان/  نه زمان را درد کسی/ نه کسی را درد زمان/

-        دورمی شوم از اصرار 16 سالگیم که روی یک مشت کلمه از حماقت من بالا می رفت.  حماقت یک مشت کلمه ، که فوج فوج روی باکره­گی ذهنم تلو تلو می خورد ، پخش می شد میان صفحه سفیدی  و در نی نی چشمانم می رقصید ... حس عجیب آفرینش در بی ارادگی محض و تسلیم بودگی کلمات... جان می­گرفت روی  حرکت حروف، روی بازی وزن­ها و من مثل آفریدگار غرق در شادی خلق یک پاره از تنی که روی زبانم مسخ می شد... دور می­شوم از دهشت دیوارهای فرو ریخته از راه­های رفته و این ابتدای تلنبار حادثه­ای بود که دور سرم چرخ بر می دارد... دارم دور می شوم از شهر از شهر ، از شهر

-        "از همدان همان اندازه دورم که تو دوستش داری..."

...

پاییز را می کشم میان دفترم

از کوچه که بوی برگ می دهد

از آسمان پر از سار

از درختهای لخت

از زنان آبستن

و کودکان بازیگوش که مدرسه را هورا می کشند...