ما و جدایی نادر از سیمین

آنچه شاید در اولین نگاه به "جدایی نادر از سیمین" نمایان می شود واقعیت انکار ناپذیر زندگی هر روزه است که عادی و تعمدی جدی برای دستکاری نکردن سوژه ها بر روی پرده نشان داده می شود.

-        درنگاه بعد گریز نوسینده از قهرمان پروری و اسطوره سازی از شخصیتها و حتی فراتر از آن از زن و مرد بودن. اشتباه های مدام و اصرار های پی در پی.... و کشش بسیار خوبی از کشمکش بین زن و مرد که آنقدر برای هم غریبه اندکه، و بیشتر در ارتباط بین مرد با زن که حرفها و خواسته ها و تامل ها بیشتر در ارضاء نیازها فرزند پیش می رود و آنقد که نادر سعی می کند دل دخترش را به دست بیاورد حاضر نیست به خاطر زنش کوتاه بیاید و یا حداقل احترامی برای احساسات او داشته باشد و در نهایت باز هم این حلقه واسط است که همه چیز به او ختم می شود.

-        از طرف دیگر باز هم جای شکرش باقی است هنوز نویسنده هایی و کارگردانانی هستند که برای مخاطب حق و حقوقی قائلند و اجازه می دهند تا مخاطب نیز در فرایند ساخت و پرداخت اثر سهیم باشد و این همان سکانس نهایی فیلم است...

باغ بلور

اندیشیدن در لحظه صفرررررررررررررررررررررر این قاعده بازیست که آغاز می شود.

-        تبریک های دور و نزدیک تمام می شود. قصد کرده بودم که این تعطیلات فیلمهای علی حاتمی را ببینم رمان باغ بلورِ محسن مخلباف را بخوانم و نمایشنامه چشم اندازی روی پل از مولیر را...

-        خواندن این رمان شبیه راه رفتن روی زمینی که یک مشت میخ روش ریختن. خصوصن صفحات اول... درد زن بودن تمام بدنم را مور مور میکند یک لحظه کتاب را می بندم غلت می خورم روی تخت وبدنم را جمع میکنم. یک لحظه احساس می کنم که باردارم و قرار است زایمان کنم وقرار است دوتا شوم و قرار است و قرار است و ... و اقعن نمی دانم چرا اینقدر حس زنانگی قوی در من ایجاد می کند. احساس می کنم من هم مثل" لایه " دارم درد می کشم. هیچ کس توی اتاق نیست و همسری که دستش از دنیا کوتاه است و تنها و تنها ...

-        واقعن چقدر از زنها سر زایمان از دنیا می روند؟چقدراز زنها بدون اینکه همسری کنارشون باشه زایمان می کنند .... دور می شم و فکر می کنم به چند سال پیش که جنگ بود و زنهای جوان 23-24 ساله که شوهراشون شهید شده بودند و اینا باید تنهایی زایمان می کردند و خیلی از اینا باید ... یعنی مجبور بودن ازدواج نکند چون برای جامعه مردسالارانه اونا بد بود که یک همچین زنی ازدواج کنه ... خیلی هاشون الان دارند بچه ها را بزرگ می کنند و پیر شدن وخیلی از زن ها و خیلی از زن ها و ...

-        من هنوز این کتاب را تمام نکردم ...

بهار بهار چه اسم آشنایی

و نوشتن آغاز می شود  تولد واژه ها در انحنای روزهای در  حال سپری و ریزش مداوم کلمه ها به روی  نخستین لحظه های آغازیدن در ابتدای رویشی نو ...

-        ما در مسیر تکرار شدن و در لحظه تکثیر مان به نقطه ای گره می خوریم. به نقطه ای که معنایمان می کند. بهار آغاز شد. دستم را مثل شانه میان سبزه های سفره هفت سین عبور می دهم. دستم را به هم قلاب می کنم و خم می شم. تلاش می کنم در میان این همه هیاهو و شادی بی وصف اطرافم متمرکز شوم به همان نقطه که گره­ام بزند ... (بزن به زیر هرچه عرف و شعور متعارف است و و و و و و خودت باش مثل خیلی وقت پیش ها ... جسارت کن و حرف بزن و خودت را بُکش و خودت ر ا به رخ خودت بِکش و آن کودک نهفته درونت را رها کن ... بگذار بی شعورانه دعا کند ، حرف بزند ، بدون اینکه هنجاری بر دهانش لگام بزند... بگذار ادبت کنند ...بگذار به تو بگویند اشتباه است ... بگذار بگویند حق با تو نیست  ... بگذار بگویند احمق این چیزی که ما می گویم را انجام بده این کار به صلاح توست...  به قول فردین  نظری ... می ترسم آهش مرا بگیرد ، می ترسم مچاله ام کند ... حماقت این همه کلمه ...) می خواهم متمرکز شوم برای آن یک لحظه که زمین روی مدارش تمام می شود و ما را امیدوار می کند . امیدوار می کند که می توانیم به کودک خفه شده ، بی اعتنای درونمان محل بگذاریم و رهایش کنیم تا خودش باشد.

-        شروع روزهای بهار را میان شوق بی حد و نگاه مهربان اطرافم جیغ می کشم .

-        کودک درون ... ما نوجوان می­شویم . جوان می­شویم . میان سال می­شوم . پیر می شویم و... اما این کودک گستاخ همچنان سرمست می تازد گاهی زیر نقابهای سنگین له می شود و گاهی مغرورانه طغیان می کند . طغیان علیه تمام نقابهای دروغین برای اینکه خودش را متولد کند و بیافریند !!!؟