عادت نمی کنم...
- دارم کم کم به اینجا عادت می کنم. به بودن در شهری که 8سال شاید بیشتر از آن دور بودم. سه، چهار ماه پیش که برگشتم همدان به خودم گفتم زندگی تازه ای را شروع کن. سالها دوری و به قولی تنها زندگی کردن و بار مسولیت خود را تنهایی کشیدن مقاومت کرده است. تجربه های پی در پی ، آدمهای متفاوت ، دوست داشتنهای بی نهایت ، دلتنگی های عمیق و برخورد با باورهایی که ساعتها مبهوتم کرده ... خودت شدی و خودت و خودت و از خودت مواظبت کن. خودت را زیاد دوست داشته باش و این همه قوی بودن را هر روز به رخ خودت بکش. نه برای اینکه خودت را باور کنی، نه برای اینکه به خودت دلخوشی بدهی ... نه..نه... برای اینکه قوی تر باشی و هرروز باز هم با آدمهایی برخورد می کنی که تجربه گذشته ات را تسخیر می کند و فقط باید خوب یاد بگیری که از خودت مواظبت کنی... مواظبت در برابر اندیشه هایی که آدمی را به رکود می کشد...
- دارم تلاش می کنم عادت نکنم. به شرایطی که دچارم می شود و صبورانه از چنگش می گریزم. تمام رابطه هایم را خط می زنم ... با تو بودنم را حتی . برای رفع این همه کسالت که هجرت تمامش کند...
مدرن شدم، شهری شدم ... حتی در ارتباطات عاطفیم و این اعتراف تلخی ست که دارم مدام به روی خودم می آرم .دموکراتیزه شدن در عواطف محض انسانی. زندگی در روزهای اول در همدان شکه ام می کرد ... چرا اینها در دوست داشتنهایشان دموکرات نیستند ... چقدر اصرار دارند در ارتباط های عاطفیشان لج بازی کنند. در شهری به این اندازه کوچک که ممکن است هر روز که بیرون می روی یک نفر را بارها و بارها و بارها ببینی. پُراند از رابطه های عاطفی که بعد اسمش را دوستان اجتماعی می گذارند و این دوستان اجتماعی که امروزه یکی از اصطلاحات عام جوانان و بعضاً نوجوانان شده همه جور تلقی دوستی هست و فقط چون محدودیتی در ارتباط های بعدی بوجود نمی آورد اسمش دوست اجتماعیست.
چطور داریم مدرن می شویم؟ چطور داریم شهری می شویم؟
- سارا شریعنی می گوید:
«امروز امّا ما عاصی شدهایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شدهایم، نه نسبت به واقعیتی که نمیفهمیم، بلکه نسبت به خودمان نسبت به توهماتمان. به اینکه هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقتمان کندهایم. ایستادهایم و سر به زیر شدهایم. پذیرفتهایم کهبی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاستمدار و قدرتمدار، و زندگیمان را بکنیم.
این ناامیدی را ما در چهرهی جوانانمان میبینیم. همین جوانها که به ظاهر میهمانی میگیرند و میخوانند و میرقصند… ولی عاشق نمیشوند، شور ندارند، دلخوش نیستند، به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که میخواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیدهاند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهرههای عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بیخبری میآورد و بیحسی… در هیچکدام اما، عشق و شور و امید نیست».
- ترجیح می دهم در برابر این ادعا سکوت کنم نه به معنای اینکه پذیرفته باشم . اما راستش مدل امید بستن ها هم و عاشق شدن ها هم فرق کرده... شاید؟!..
رویکرد صحیح در مباحثه اینطور است که بگویید شاید من اشتباه میکنم و شما برحق باشید یابالعکس درهرحال ما هردو امیدواریم بعد از بحث مسائل را روشنتر ببینیم و این فقط تازمانیست که بدانیم نزدیک شدن هردوی ما به حقیقت مهمتر از روشن شدن کدامیک بر حق بودن است.