زمین گرد قلمبه

لیلا می گه سمیه بیا یه تاکسی بخر مسافر کشی کن !! !!!!!!(گور بابای زندگی آخه مگه چقدر می خوای زندگی کنیم )

اینقدر خسته شو که به هیچی فکر نکنی ... به هیچی ؟!!! واقعن چقدر دلم می خواست میرفتم دنبال یه کاری مثل عملگی... یه کاری که فقط و فقط و فقط جسم ادم رو خسته کنه آنقدر خسته کنه که دیگه به هیچی فکر نکنم! و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه. فاطمه میگه من هم میخوام یه ماشین هندونه بخرم  قاچ کنم و هی داد بزنم هندونهههههههههههههههههههههههه

بافاطمه می خوایم بریم هاوایی...بریم پیش ح.الف .... چقدر خوب می شه اگه بریم !!!!

وای این زمین گرد فلمبه  که توی این کهکشان به اندازه نقطه روی زندگی هم نیست .چقدر ما رو به بند می کشه ..

چشمام رو می بندم دور می شم از اتاقم که تنها دلگرمی ماست ....برای نفیسه که این روزها دلش هری می ریزد برای بهناز که از کوچه بالایی ما یعنی صداقت خونه ش رو آورده پیش ما و هرشب با ماست هایی که باباش از اصفهان آورده ماست و خیار درست می کنه و برای فاطمه که هروز از خانوم همکارش و عسل  و اتفاقهای جالب زندگیش تا مسیر وزارت نیرو تعریف میکنه!!!!

پر می کشم از این تهران پراز دود پر از شلوغی پر از تحرک پر از آدمهای نگران پر از انگیزه برای دویدن پر از فرصت برای خود بودن و شاید نبودن!!!! ازاین خیابان های شلوغ وای تهران . تهران .تهران ..و دنیایی می شود ... یاشاسین آذربایجان ..دریانی ها و سوپرهایشان  که حالازدند رو دست مک دونالد... از زن کردی که امروز با لباس کردی کنارمان نشسته بود و وقتی اتوبوس رسید به میدان ولیعصر و مسافرها گفتند اینجا آخرین ایستگاه است .هاج و واج به دور و برش نگاه کرد و من دستهای پسرش را دیدم که از دور تکان می داد و می گفت :بو اره..(آه ایستگاه بهانه ادمهایی که اتوبوس ها فراموششان کرده اند!!!!!!)دور می شوم ... دور می شوم وهی چشمم را می بندم  . می گویم خدایا این ستونهای نامرئی ات کو می خواهم  چند دقیقه ای تکیه دهم ( فرشتگان  مزاحم – فرشتگان مزاحم  گوش ایستاده اند که ...  پروردگارا بگذار لبهایت راببوسم .... چنگ بزنم به آن ریسمان امنت که قرار را از من گرفته است ... ) خدایا این ستون های نامرئی اگر نبودند که من قرار خستگی هایم را کجا می گذاشتم...

 

           

-          لیلا می گوید سمیه یک تاکسی بخر!!!!

دلم خالی می شود

زیر پایم خالی می شود .

خالی خالی می شوم .... آنقدر که به تهی نزدیکم ... و دوباره چشمام را می بندم چقدر دلم می خواهد به هیچی فکر نکنم  به هیچی به هیچی!!!

 

آگاهی زنانه

-

 چند وقت پیش یکی ازدوستام خاطره ای رو تعریف کرد که برام خیلی جالب بود . می گفت : با همسایه مون داشتیم صحبت می کردیم گفته : احمد آقا اینقدر آدم خوبیه که حد و حساب نداره ، گفتیم چطور مگه؟ گفت: میگیره حسابی من روکتک  میزنه بعد می گیه حالا پاشو بریم خونه مامانم .....

شاید از زمانی که زنان ایرانی حق رای پیدا کردند و حالابه طور فرمالیته و بسیار دکوری در دربار پهلوی محلی برای بیان و دنبال کردن حقوق شان یافتند. این امر تکرار شد که زنان ایرانی در هاله ای از مقدس مابی و سنتگرایی و سیستم پدرسالاری مجالی برای بیان عقاید و خود بودنشان نیافته اند .

در همین دو دهه اخیر زنان فمنیست ایرانی و حقوق دانان زن وفعالان عرصه زنان دست به مبارزاتی برای بدست اوردن حق از دست رفته یشان کرده اند و در پی اجرای وعده هایی بودند که در روزهای قبل از انقلاب به آنها داده شده بود.

با تمام این حرفها و صحبت کردن از مناسبتهای مختلفی که به بهانه زنان برگذار می شود انچه هنوز نتوانسته فعالیت در حوزه زنان در ایران را وارد مر حله ای از جدیت و گستردگی کند نا آگاهی زنان نسبت به حقوقشان است . اینکه زنان ایرانی در مطالباتشان از سیستم اجتماعی  ناآگاه هستند و حتی قشر تحصیل کرده هم به رغم تغییر در مولفه های ذهنیشان و تا حدودی دور شدن از فضای سنتی  هنوز نتوانسته اند به دوراز کلیشه های فرهنگی متداول فکر کنند. از سوی دیگر این آکاهی در جهتی حرکت می کند که نه تنها به وضعیت زنان کمکی نکرده بلکه این حوزه را آسیب پذیرتر ساخته است . اینکه حقوق ، آزادی و تساوی و تشابه در فعالیت ها و حق زنان هنوز در هاله ای از ابهام مانده است. و بدن به عنوان عضو آسیب پذیر زنان هنوز هم تنها وسیله و ابزاری  است که برای مطالبه حقوقشان از آن بهره می برند.

حالا چه 8 مارس و چه 13 خرداد وقتی قرار است شان و منزلت زنانه پشت ویترین طلافروشی ها و کالاهای لوکس دنبال شود و این نوع نگرش درلایه های مختلف جامعه ما ریشه بدواند و مداوم درترویج نگاه به زنان چنین مسائلی پیش قدم باشد و از درد زنان بی سرپرست ، بد سرپرست ، زنان مطلقه ، چند همسری و... حرفی به میان نیاید .....

 

چراغ ها را من خاموش می کنم....

  گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

    گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد.

این کلمه ها دارند با من حرف می زنند . کنار چشمم رژه می روند . هی خودشان را بالا پایین می کنند. نزدیک می آیند .نزدیک نزدیک آنقدر که روی دستم روی چشمم روی گوشم روی سلول هایم می نشیند و من را مدام در رفت و آمدی دل چسب میان یک حس شیرین  می دوانند. این کلمه های را برای بارها می خوانم . چقدر بعضی وقتها جملات ساده و غیر پیچیده می توانند ساعتها ذهن را درگیر کنند و بپیچانند .

هی از خودت فاصله می گیری از زن بودنت از جنسیتت دور می شوی . سوال می شوی . پرسیده می شوی .... و می بینی که به سادگی  می توانی وسیع باشی.

از سطر ها خودم را می کشم پایین می نشینم پای احساس زنانه ای که بی هیچ سانسور شدگی از لابه لای کلمه ها دنبال می شود و چراهای ناگهانی را میان زندگی هر روزه دنبال می کند  از همه دلهره ای زنانه دلخوشی ها و الکی تلف شدن وقتهایی که نمیآیند...... برای کی ؟ برای چی؟

« چراغ ها را من خاموش می کنم »... چقدر زویا پیر زاد در نوشتن این کتاب زن بوده ....

سارنا هاردینگ که از دانشمندان فمنیست است مدعی است که در تولید علم جنسیت تاثیر دارد و ... من وقتی سطر سطر این نوشته را می خواندم به واقعیتی رسیدم  که نه پیچیده بود و نه مبهم . نه ترسناک و سر درگم کننده اینکه زن ها خود سانسوری دارند زندگی زنانه نه خیلی عجیب غریب است و نه مبهم اما نمی دانم چرا زنها همیشه  سعی در سانسورکردن خودشان دارند. چند وقت پیش سحر در یکی از پست هایش نوشته بود زنهای ایرانی با خودشان هم رودبایستی دارند من می گویم زن های ایرانی خو دسانسوری دارند. اما این کتاب با ساده ترین جمله ها و کلمه ها زن را همان طور که هست نشان داده بود. . . چقدر مثل همیشه که از زن بودنم احساس خوش حالی داشتم با خواندن این کتاب بدنم مور مور شد احساس کردم چقدر خوبه که زن هستم

 

                          

«نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن ،هر کسی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن . ادم ها عقید هات را که می پرسند ، نظرت را نمی خواهند  می خواهند با عقیده ه ی خودشان موافقت کنی ، بحث کردن با آدم ها بی فایده است . ..» 35ص

وای خدایا ممنونم که مرا زن آفریدی .