-بیا لحظه ای روبه رویم بنشین برای رضای خدا هم که شده شاید که نه حتمن آن دوردستها دشتها را در فاصله انگشتانت فتح خواهم کرد. مثل فتح یک قله که بالا رفتنش میان نفس هایم تنگ می زند به دیواره های زمان...

معنای اول افقش را بر چشمانم گشاده می کند. حجمی که در انبوه سایه ها به دار دار دار می خواند .... فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار /کمی آهسته تر شاید نه! محکم تر قدم بردار...

معنای دوم عمود می شود روی پایم ...من هم در کنار این همه جا پاها دنبال قالب پایم می گردم و آفتاب همچنان برفها را آب می کند.

معنای سوم موازی داشته هایم تیغ می زند به چشمم که خیره گی این همه سپیدی را در آغوشم سفت بگیرم ...تیغ نیز نقادی ؟!!

معناهای بسیاری در تعامل با انسانها شکل می گیرد و ما زیر انبوهی از درک های مختلف از دگرگونی  اطرافمان خبر دار می شویم .

خبر دار می شویم که بایستیم که نیافتیم که راه برویم که خودمان باشیم ورای تمام شعارهایی که لبهایم را شکل می دهد و مارا برای خودمان دروغین می سازد ... که دروغ نشویم

معناهای تازه از تصویری که ازخود نداشتیم و حالا در مقابله با دیگری بروز می کند...از بودنی به وسعت ... بیا برای خاطر من هم که شده لحظه ای روبه رویم بنشین

بدون شرح

 

 

 

بدون شرح