ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

مگرم پیش نهد لطف شما گامی چند

دلت تاریکه!!؟

 امروز اتفاقی این شعر حسین پناهی رو دیدیم . قبلاْ این شعر رو با صدای خودش شنیده بودم اما خب نمی دونستم تو کدوم دفتر شعرشه!!؟

  تو دلت تاریکه؟
تو...
تو دلت تاریکه....!!!
" توماشو " نشی یه وقت
بگیرن به جرم بی دینی
بیست و هفت سال زندونت کنن؟
ما که " اوربانوس هشتم " نداریم
تا که شفاعتت کنه؟

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

من:خدا , تو جوانه انجیره
خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله
اولین نگاهش به جهان می افته...
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,
خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!
برم ؟ برم زیر آسمون
روسری مو وردارم؟
موهامو افشون بکنم؟

" تاباهارتا "
مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟
پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه
یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !
حرف نمایشو نزن
آرتیسته هی خودشو جر میده
تا به بشر حالی کنه
این همه بود و نبود بسه دیگه
یه کمی هم
به " چه بود " فکر بکنین !
یه کمی فکر بکنین!...

توچال

خواستم بنویسم این روزها نمی دونم چرا این صفحه رو که باز می کنم یه چیزی بنویسم همه چیز از ذهن می پره... این همه موضوع برای گفتنش دارم له له می زنم. اما شاید زمانی فرا می رسه که آدم حتی برای حرف زدن در مورد ناگفته هاش مجالی پیدا نمی کنه... نه اینکه وقت کم باشه یاحوصله نداشته باشم. کلن یه جورایی موضوعات  تو دل هم رفتن و سوار هم شدن که همین که یه کلمه از زیر زبون من بیرون بیاد میشه یه مثنوی...

هفته پیش که با نسرین رفتیم توچال تو راه داشتم فکر می کردم به اولین باری که رفتم توچال. فکر می کردم به اولین باری که به قله رسیدم .به آدمهایی که در کنارم بودند و اون شب رو با هم ایستگاه پنج خوابیدیم ... به تصوراتی که از آدمهای اطرافمون داریم و کم کم که بیشتر باهاشون اشنا می شیم یا از شون فاصله می گیریم بیشتر دستمون می اد که کی بودند و کی هستند. به قول معروف زمان همه چیز رو روشن میکنه...

هیچ وقت یادم نمی ره اولین بار که به قله توچال رفتم تمام راه رو داشتم به یه حس غریب برای یه آدمی که خیلی وقته فراموشش کردم فکر می کردم .چقدر حالم بد بود . چون همش بهم اصرار کرده بود که نرو و من می خواستم برای یه بارم شده  قید ترحم و دلرحمی و در بند کسی بودن رو بزنم . می خواستم به خودم به باورانم که به کسی تعلق خاطری ندارم و خودم هستم ( و چه لجبازی دلچسبی بود). تمام شب خوابم نبرد. تا حالا آسمون به اون قشنگی ندیده بودم . پر از ستاره های معصوم که  به اندازه چشمات غلت می زدند. دودو بدو بدو دنبال ستاره ها . ستاره های معصوم . و تنهایی پراکنده ای که در حجم خفه ای مدام خودش رو بالا می اورد.

به هر حال زندگی پر از اتفاقات خوب دلچسب و به یاد ماندنیه که آدم حتی از یادشونم به خودش می باله و آدمهای دورو و شاید چند رو که باید همیشه از زندگیت حذف(ایگنور) شن.

این دفعه هم رفتیم توچال و جای تمام دوستانی که همراه بودنشون باعث دلگرمیه رو هم خالی کردیم.خصوصن اونایی که ما حرفشون و استنباطشون و درکشون از ادمهای اطراف رو آویزه گوشمون نکردیم و حالا هرچند سرمون به سنگ نخورده ولی جلو ضرر رو می گیریم