من همیشه حرفهایم اشکهایی بود 
که بهانه بغض تو بود
نمی توانستم سخنی بگویم 
پشت این روزهای تنهایی 
تومرا یاد زن بودنم انداختی ...
ومن را با عشق خود به آسمانی بردی 
که ابرها احاطه اش کرده بودند برای باریدن
نه من باریدم نه تو 
زیرا که ما حرفهایمان را همیشه باریده بودیم
به من مرد بودنت را اثبات کن 
من که زن بودنم را هرشب به تو هدیه داده بودم 
به من سقفی نشان بده

من که همیشه خودم را سایبان تو کرده بودم...

 

غاده السمان

برگردان بابک شاکر


سکوت
گاهی مردی است
ایستاده بر میدان اصلی شهر
و گاه چوپانی است
تکیده بر درختی خشکیده

حرکت می کند
و می توانی ردش را بر شیار سنگفرش ها
دنبال کنی
حرف می زند
و خوب که دقت کنی
صدای سوت زدنش از حفره ی میله ها
به گوش می رسد

پنجره را می بندم
هر چند برای تو این شهر امن باشد
که پله هاش
کفش ها را بالا ببرند
و پل هاش
اتومبیل ها را جا به جا
من اما در سکوت این اتاق
دستی را می بینم
که بی دلیل پرده ها را تکان می دهد
و گلدان ها را از روی طاقچه
نقش بر زمین

بترسید از سکوت هایی که می توانند
برخیزند
از سکوت هایی که می توانند
زنجیر پاره کنند
---------------------------------------
محمد علی نوری