آن...

-        شاید چیزی به صبح نمانده است اما خواب دارد از پوسته چشمم بالا می رود و خودش را گره می زند به مژه هایم ... صبح به یقین آغاز دوباره گی است . این را برای هزارمین بار تکرار می کنم تا در لحظه رویش صبح آن نقطه محض و مطلق هستی را کشف کنم . همان لحظه ای که می شود به ستون های امن خدا تکیه داد و در هجوم این همه دل واپسی به پنجره ای امید وار بود که برای خود خود خود توست ... و می شود ازآنجا به دنیا نگاه کرد به دنیا دل بست و از دنیا برید ... می شود برای همیشه نفسی تازه کرد و از قربانی شدن در آستانه درک و شعور و فهمیدن لذت برد... چیزی به صبح نمانده است اما آیا خواب را می شود سراسیمه بست به یقه طلوع یک صبح متفاوت . یک صبحی که میان روزهایمان و شب هایمان سرک می کشد... و  ما را مطالبه می کند...

-        نفر کناری من سعی دارد مرا قانع کند پنجره ای که در تلاشم تا صبح پیدایش کنم چیزی نیست جزء سایه ای که آتش بیرون غار آن را ساخته است ... دستم را به گردنم می کشم به جای زنجیر هایی که باز شده اند و زیر پایم رود خانه ای که می گذرد و مشتاقیم برای گریز از این بند لعنتی... .. اما او همچنان این شعر مولانا را زمزمه می کند:

همچو صیادی که گیرد سایه‏ای
سایه کی گردد ورا سرمایه‏ای
سایه مرغی گرفته مرد سخت‏
مرغ حیران گشته بر شاخ درخت

-        همه چیز از امید شروع می شود از خواستن برای شدن برای تغییری که ما را به وظیفه انسان بودن مصمم  میکند... 22 خرداد 1388 یادم هست آن شب هم تا صبح خوابم نبرد نه به خاطر اینکه میرحسین موسوی رئیس جمهور نشد... به خاطراینکه نشده بود و نتونسته بودم پنجره را کشف کنم. روزها می گذرد،... وضعیت نابه سامان اجتماعی- اقتصادی – فرهنگی و ... ما همچنان در گیر نیازهای اولیه زندگی هستیم و فقط برای زنده ماندن تلاش می کنم ... تلاش میکنم زنده بمانیم که نفس بکشیم ... حالا حتی اگرقیمت سکه و طلا فردا صبح که بیدار شدیم دو برابر شده باشد... هیچ کس مسئول نیست و همه مسئولیم... ما فقط دلخوشیم به امیدی که در روزهایمان کم کم دارد ناپدید می شود به جوانیمان که دارد بی شور عبور می کند به  ... به ... به ....

-        یادمه بچه که بودم مادرم می گفت: اگه شب عید قربان تا صبح بیدار بشینی که یک "آن "و یک "لحظه" هست که اگر اون لحظه دعا کنی خدا دعات رو مستجاب می کنه و بعد قصه اون زنی رو تعریف می کرد که دعا کرد شوهرش طلا بشه و صبح که از خواب بیدار شد دید شوهرش شده یک مجسمه از طلا. بعد یک سال زن با بیچارگی به سر کرد و منتظر ماند تا شب عید قربان بشود و دوباره دعا کند که خدا شوهرش را به همان شکل و شمایل قبلی برگرداندو...

ولی من فکر می کنم در هر شبی"آن" ی هست که می شود به آن امیدوار بود ... حتی اگر عید قربان نباشد

در رنجي كه ما مي بريم، درد نه تنها در زخمهايمان، كه در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.  در دل هر زمستان، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از روشنايي نمايان است.

جبران خليل جبران

 پ.ن : بهترین عکس نجومی هفته