گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

    گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد.

این کلمه ها دارند با من حرف می زنند . کنار چشمم رژه می روند . هی خودشان را بالا پایین می کنند. نزدیک می آیند .نزدیک نزدیک آنقدر که روی دستم روی چشمم روی گوشم روی سلول هایم می نشیند و من را مدام در رفت و آمدی دل چسب میان یک حس شیرین  می دوانند. این کلمه های را برای بارها می خوانم . چقدر بعضی وقتها جملات ساده و غیر پیچیده می توانند ساعتها ذهن را درگیر کنند و بپیچانند .

هی از خودت فاصله می گیری از زن بودنت از جنسیتت دور می شوی . سوال می شوی . پرسیده می شوی .... و می بینی که به سادگی  می توانی وسیع باشی.

از سطر ها خودم را می کشم پایین می نشینم پای احساس زنانه ای که بی هیچ سانسور شدگی از لابه لای کلمه ها دنبال می شود و چراهای ناگهانی را میان زندگی هر روزه دنبال می کند  از همه دلهره ای زنانه دلخوشی ها و الکی تلف شدن وقتهایی که نمیآیند...... برای کی ؟ برای چی؟

« چراغ ها را من خاموش می کنم »... چقدر زویا پیر زاد در نوشتن این کتاب زن بوده ....

سارنا هاردینگ که از دانشمندان فمنیست است مدعی است که در تولید علم جنسیت تاثیر دارد و ... من وقتی سطر سطر این نوشته را می خواندم به واقعیتی رسیدم  که نه پیچیده بود و نه مبهم . نه ترسناک و سر درگم کننده اینکه زن ها خود سانسوری دارند زندگی زنانه نه خیلی عجیب غریب است و نه مبهم اما نمی دانم چرا زنها همیشه  سعی در سانسورکردن خودشان دارند. چند وقت پیش سحر در یکی از پست هایش نوشته بود زنهای ایرانی با خودشان هم رودبایستی دارند من می گویم زن های ایرانی خو دسانسوری دارند. اما این کتاب با ساده ترین جمله ها و کلمه ها زن را همان طور که هست نشان داده بود. . . چقدر مثل همیشه که از زن بودنم احساس خوش حالی داشتم با خواندن این کتاب بدنم مور مور شد احساس کردم چقدر خوبه که زن هستم

 

                          

«نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن ،هر کسی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن . ادم ها عقید هات را که می پرسند ، نظرت را نمی خواهند  می خواهند با عقیده ه ی خودشان موافقت کنی ، بحث کردن با آدم ها بی فایده است . ..» 35ص

وای خدایا ممنونم که مرا زن آفریدی .