و نوشتن آغاز می شود  تولد واژه ها در انحنای روزهای در  حال سپری و ریزش مداوم کلمه ها به روی  نخستین لحظه های آغازیدن در ابتدای رویشی نو ...

-        ما در مسیر تکرار شدن و در لحظه تکثیر مان به نقطه ای گره می خوریم. به نقطه ای که معنایمان می کند. بهار آغاز شد. دستم را مثل شانه میان سبزه های سفره هفت سین عبور می دهم. دستم را به هم قلاب می کنم و خم می شم. تلاش می کنم در میان این همه هیاهو و شادی بی وصف اطرافم متمرکز شوم به همان نقطه که گره­ام بزند ... (بزن به زیر هرچه عرف و شعور متعارف است و و و و و و خودت باش مثل خیلی وقت پیش ها ... جسارت کن و حرف بزن و خودت را بُکش و خودت ر ا به رخ خودت بِکش و آن کودک نهفته درونت را رها کن ... بگذار بی شعورانه دعا کند ، حرف بزند ، بدون اینکه هنجاری بر دهانش لگام بزند... بگذار ادبت کنند ...بگذار به تو بگویند اشتباه است ... بگذار بگویند حق با تو نیست  ... بگذار بگویند احمق این چیزی که ما می گویم را انجام بده این کار به صلاح توست...  به قول فردین  نظری ... می ترسم آهش مرا بگیرد ، می ترسم مچاله ام کند ... حماقت این همه کلمه ...) می خواهم متمرکز شوم برای آن یک لحظه که زمین روی مدارش تمام می شود و ما را امیدوار می کند . امیدوار می کند که می توانیم به کودک خفه شده ، بی اعتنای درونمان محل بگذاریم و رهایش کنیم تا خودش باشد.

-        شروع روزهای بهار را میان شوق بی حد و نگاه مهربان اطرافم جیغ می کشم .

-        کودک درون ... ما نوجوان می­شویم . جوان می­شویم . میان سال می­شوم . پیر می شویم و... اما این کودک گستاخ همچنان سرمست می تازد گاهی زیر نقابهای سنگین له می شود و گاهی مغرورانه طغیان می کند . طغیان علیه تمام نقابهای دروغین برای اینکه خودش را متولد کند و بیافریند !!!؟