-     سرآغاز یک روح جدید ماحصل انقلابی فراگیر در اشکال متنوع روح فرهنگی است”  – هگل"

-        از حرکتهای مدور آغاز می شود... حرکتهای تو در تو    .. میان دل هم فرو می روند .آنقدر در هم پیچیده می شوند. که ممکن است سرکلاف را گم کنی... از حرکتهای مدور آغاز می­شود. .. بدون شک، تنها راه نجات همان شک مقدس است ... شک عظیم به وجود داشتن حرکتی در درون ، حرکتی که انسان را در مصاف با حقیقتی بیرون از خود درگیر می­کند و به کوششی مداوم برای مواجه با کنش­های گوناگون برمی دارد. این حرکت در تکاپوی وصف نشدنی به شکستن حریم ها و حرمت­هایی می انجامد که ممکن است سرتاسر وجود را به تکان بیندازد. اما این شک مقدس است . شک ...

-        هگل معتقد است: زندگانی انسان تنها هنگامی ممکن است که به عنوان زندگانی حیوانی و بیولوژیکال در نظر گرفته شود که آرزو کند. تنها بر این بنیاد است که انسان همانند دیگر حیوانات از آرزو برخوردار می شود، یعنی تمایل شدید برای تغییر «صورت» چیزها تا بتوان آنها را به صورت مناسب درآورد. آرزو در جست وجوی آن است تا جهان را دگرگون کند، عین های خارجی را انکار کند و آنها را فراخور نیاز انسان سازد. انسان کنش نفی کننده است که یک موجود خاص را دگرگون می کند، و با دگرگونی آن، خود را دگرگون می سازد». تفاوت میان آرزوی انسانی و آرزوی حیوانی این است که آرزوی انسانی از خود فراتر می رود. حیوانات مطیع نیازها و امیال فیزیکی خود هستند، و ارضای این امیال اطاعت از این مفهوم ایستا از خود را اثبات می کند. انسان از سوی دیگر امیالی دارد که منجر به نفی یا فراروی از مفهوم خود به عنوان موجود طبیعی می شود. یکی از مفسران هگل می­گوید این امر منجر به خودآگاهی می شود، که پیش از آن مستلزم «فراتر رفتن از خود» است.... در فرآیند فراروی آرزو بسیار مهم است که این آرزو معطوف به آن چیزی باشد که شخص را از این حالت از وجود رها می سازد. آرزو به ناموجود فقط خصوصیت انسان است، و این اجازه را به او می دهد تا از مفهوم هایی که در زندگانی حیوانی با آنها برخورد می کند رها شود. تفاوت در این است که انسان می تواند ناموجود یا مرگ را بخواهد. این آرزو حد نهایی آزادی انسان است. انسان از طبیعت یا ماهیت خود آزاد است. در این مرحله آگاهی آرزومند به این درک می رسد که در جهان چیزهای بیشتری از عین های آرزو وجود دارد. یک موجود آگاه می تواند تنها هنگامی کامل شود که آگاهی مشتاق دیگر آرزو خود را برای شناخت ارضا کند. دو عامل در یک «جنگ مرگ و زندگی» برای شناخت دیگری پیکار می کنند. به نظر می رسد از آنجا که انسان خواهان شناخت موجود دیگر است و این امکان را دارد که از امیال طبیعی و حیوانی خود به سوی آرزو به ناموجود فراتر رود، یک پیکار میان این دو آرزو رخ دهد. حیوانات تنها از این جهت خطر می کنند که در جست وجوی رسیدن به حفظ زندگانی شان باشند، در حالی که انسان با طبیعت به مقابله می پردازد تا به شناخت موجودات دیگر دست یابد.

-        به اینجا که می رسم یاد حرف پیتر سینگر می افتم. آنجایی که پس از 60 صفحه که در مورد هگل حرف زده است می نویسد:"اکنون وقت اقرار است اقرار به اینکه من تا اینجا جر می­زدم ". باید بگویم من عاشق این جمله پیتر سینگرم که بعد از این همه حرف زدن از اندیشه هگل اعتراف می کند...و بعد بحث فلسفه روح هگل را پیش می کشد و از خواجه و بنده صحبت می ­کند ...و آنچه بنده را به بازتولید ، به آفرینش ، به خلق ،به.... می کشاند

-        نزاع بین دو خودآگاهی رخ می دهد .خودآگاهی می خواهد نشان دهد توسط هیچ چیزی محدود نشده است، یعنی اینهمانی آن با جنس، سن، رنگ پوست و هرچیز دیگری که به درد بدن آن می خورد وابسته نیست. به عبارت دیگر، خودآگاهی می خواهد نشان دهد حتی به خود زندگانی نیز دلبستگی ندارد. خودآگاهی همچنین می خواهد اثبات کند توسط هیچ چیز یا هیچ کس دیگری در خارج از خود محدود نشده است. این خودآگاهی، بنابراین خود را از هر گونه محدودیت و تعینی غیراز خود مطلقاً آزاد می داند. خودآگاهی می کوشد آزادی خود را به دو شیوه اثبات کند؛ با خواستن مرگ دیگری، یا با خطر کردن در زندگی خود...

-        یک خودآگاهی تمایل به ریسک دارد و دیگری تمایل به مرگ برای کسب آزادی... وهگل همچنان این بحث را ادامه می دهد...