به سمت
و کوه چقدرآدم را رها میکند .... وصدای آب و سنگ و صخره و ...و حالاکه زمستان است به امید برفی که از اون بالا سربخوریم و نبود .
باسیالان عازم دوشاخ شدیم. برای اولین بار دوستانم را دعوت کردم تا اونها هم به جمع سیالان بیایند اما انگارمسیر آنقدر دشوار(برنامه سنگین بود... واسه شون) بودکه اونا رو از امدن منصرف کرد.
تازه از مسیر درکه داشتیم وارد یال میشدیم که بهنازداد زد : نیمیتووووووووووووووونم.نیمیتونم دیگه .بریدم دیگه .از اونورفاطمه روی یه تخته سنگ ولو شد وگفت : من کپیسیتی ندارم . ویواش به طوریکه کسی نفهمه میگفت : سمیه تو به روح اعتقاد داری!!!!!!!!!!!!! ( راستش من خودم وقتی قیافه کبودفاطمه رودیدم که به زورنفس می کشه چند بارناچارشدم به روح... ) آخه تو گفتی ما فقط یه راه هموارمی ریم نگفتی سنگ و شیب اینجا زیاده ..(البته من قبلن گفته بودم ........). نفسیه هم که ازسابقه درخشان بچه ها کاملن آگاهی داشت اون اعتماد به نفس کاذبی که در اثر اصرارهای مهدی میرزایی و شکلاتهای خارجی میترا داشت جون میگرفت رادرنطفه خفه کرد .
راستش اوایل راه آقا مهدی تلاش کردتا بهناز و فاطمه و نفیسه و الهام به خودشون اعتماد به نفس بدن و راه بیافتن اماانگار واقعن هیچ کارش نمیشد کرد.نه وعده شکلات خارجی میترا و نه قاقالی لی من نتونست اونا رو راضی کنه که بیان .. خلاصه بچه ها اوایل راه برگشتند. توی مسیر مهدی میرزایی همش به عقب بر میگشت و در حالی که اشک شوق ازپیشونیش میریخت می گفت کاش اینا می اومدند حداقل من اعتماد به نفسم می رفت بالا !!!!!!!!!! من همراه سعید و میتراو مهدی ومحمدهم تا دره جوزک رفتیم .

جای تمام دوستان خاااااااااااالی مخصوصن لیلا که خیلی دوست داشتم باشد
رویکرد صحیح در مباحثه اینطور است که بگویید شاید من اشتباه میکنم و شما برحق باشید یابالعکس درهرحال ما هردو امیدواریم بعد از بحث مسائل را روشنتر ببینیم و این فقط تازمانیست که بدانیم نزدیک شدن هردوی ما به حقیقت مهمتر از روشن شدن کدامیک بر حق بودن است.