- بچه که بودم زمستان که می شد خودم را می کشاندم زیر کرسی مادر بزرگم . تا پاهای یخ زده ام گرم می شد برایم یک چایی می ریخت و قوری و کتری اش را می گذاشت روی منقل و لحاف کرسی را پایین می کشید .بوی زغال مستم میکرد. نفس که میکشیدم چشمام رو می بستم و صدای آتیش گرفتن چوبها رو تو ذهنم میکشیدم. اون لحظه ای که قرمز قرمز میشدن و بعد از هم فرومی پاشیدن. تق تق صدا می دادن .تا گلو زیر پتو فرو می رفتم و آنقدر خودم را کج و راست می کردم تا پام بخوره به منقل و صدای قوری وکتری در بیاد. مادربزرگم می گفت بازم زدی به این قوری کتریه ... پاشودرست بشین واست چایی ریختم .
همیشه از این حالت کرختی زیر کرسی خوشم می آمد. از اینکه کم کم از انگشتهای پاهام یه چیزی مورمور می شدو بی حسم می کرد تا می رسید به چشممام و می خوابیدم و چقدر این خواب لذت بخش و آروم بود. بعضی وقتها که تنها بودیم یعنی من و مادربزرگم برام قصه میگفت. می گفت اگه بچه خوبی باشی یه متل برات می گما و من متل گفتن هاش رو خیلی دوست داشتم.
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود خاله قزی نشسته بود گیسهاش و بافته بود . خمرها پر شراب ، سیخ ها پر کباب ...
یا می گفت:دویدم و دویدم، سر کوهی رسیدم، دو تا خاتون دیدم، یکیش به من آب داد، یکیش به من نون داد، نون رو خودم خوردم، آب رو دادم به زمین، زمین به من علف داد، علف را دادم به بزی...
قصه های مختلف که آخرش به کلاغه ختم می شدن
که قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

- امروز 9دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت به جز پایان نامه دیگر چیزی از این دوره کوتاه نمانده است. دلم دارد قنج میرود برای آخر تابستان که یکبار دیگر یک قصه دیگر را شروع کنم با کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نمیرسد. همیشه شروع کردن سخت است اما شروع نشده دلهره می گیردت که حالاچکارکنم با این همه برنامه و نقش و خیال وآمال و آرزو که شروع نکرده دارند از بین می روند. می ریزی خودت را میان تنهایی کتابهایی که دوست داری، آدمهایی که دلت برایشان میزند و شاید یک حس جاودانه که اصلن نمیدانی از کجاست و برای چیست اما گهگداری قلقلکت می دهد. اما در مورد دانشگاهی که هر چند روزیکبار به اجبار بایدمیرفتی وسالنهای بی روح. جوانهای بی استفاده، دلخوشیهای غیرممکن، که عده ای معتقد بودند که شما خودتون که دارید شعار می دید یه کاری می کردی، فکرمیکنم. بعد میگویم کردیم سالهای لیسانس را ،می خواستیم مدرسه را دانشگاه کنیم . گروه تشکیل دادیم ازموسیقی و گروه کربگیر تاآشپزی وشیرینی پختن توی دانشگاه و رصدستاره ها روپشت بوم دانشکده ادبیات که ...
- به استادم گفتم شایدتنها چیزی که دراین دوره آموخته باشم که اگربفهممش برای تمام زندگیم کافیست این است که استبداد علمی نداشته باشم، و این راایشان بارها سرکلاس گفتن .( البته خودشان هم خوشبختانه انسان با تساهل و تسامحی هستند)
- با خودم می گویم قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
رویکرد صحیح در مباحثه اینطور است که بگویید شاید من اشتباه میکنم و شما برحق باشید یابالعکس درهرحال ما هردو امیدواریم بعد از بحث مسائل را روشنتر ببینیم و این فقط تازمانیست که بدانیم نزدیک شدن هردوی ما به حقیقت مهمتر از روشن شدن کدامیک بر حق بودن است.