خدایا یکبار دیگر فرصتی می خواهم برای زندگی ...

اتوبوس خیز بر می دارد تا جاده را میان آغوشش قربانی کند خیز بر می دارد تا این کوههای پر از برف را چرخ بزند چرخ بزند... دور بزند...دور دور دور دور... اما خدایا مگر می شود این کوهها را دور زد مثل گنبدهایی که دسته جمعی زمین را تسخیر کرده اند و احتمالن آسمان را نیز هم ...

باید دور زد همه گردی های جهان را باید چرخید ... باید چرخید تا شاید به نگین انگشتری رسید که عمری ابن عربی را آواره کرد.

دست­هایش را روی کاغذ می­کشد و اصرارش را تکرار می­کند. اصرار می­کند تا بلکه دل خدا به رحم بیاید...

من همچنان دارم به این کوه­ها فکر می کنم و به اراده خداااااااااااااااااا برای آفریدن که چشمم را میان دانه­های برف می­دواند. دو دو می زند. دوست دارم بگویم ...« پروردگارا بگذار دهانت را ببوسم...»( چقدر دلم برای این جمله تنگ شده بود) میان این کوه­ها که دلتنگی ما را میان خودش مچاله می­کند. نگاه­م را از روی قله­های کوتاه بلند روی صفحه مانیتور روبریم می­گذارم. پرویز پرستویی دارد دوباره ضجه می­زند و با خط بریل برای خدا نامه می­نویسد که« فکر می کردم فراموشم کرده­ای اما حالا می بینم اسمم را از دفترت خط زده­ی...» نامه را تا می زند و می­گذارد لای قرآن. قرآن را می بندد و ...».

پرویز پرستویی هم آواره است دنبال «بید مجنون» می گردد تا برایش شانس بیاورد اما انگار او هم مثل خیلی آدمها وقتی به آرزویش می رسد قدرش را نمی داند...

دارم از سنندج دور می شوم. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی وارد این شهر شدم. شاید چون در لحظه ورود آنقدر کوه دور وبرت را می گیرد که احساس امنیت می­کنی... واقعاً دلیلش را خودم هم نفهمیدم اما حس خوبی داشتم .