جانم باش

هزار جان گرامی فدای آن یاری

که ...

 
 
من همیشه حرفهایم اشکهایی بود 
که بهانه بغض تو بود
نمی توانستم سخنی بگویم 
پشت این روزهای تنهایی 
تومرا یاد زن بودنم انداختی ...
ومن را با عشق خود به آسمانی بردی 
که ابرها احاطه اش کرده بودند برای باریدن
نه من باریدم نه تو 
زیرا که ما حرفهایمان را همیشه باریده بودیم
به من مرد بودنت را اثبات کن 
من که زن بودنم را هرشب به تو هدیه داده بودم 
به من سقفی نشان بده

من که همیشه خودم را سایبان تو کرده بودم...

 

غاده السمان

برگردان بابک شاکر


سکوت
گاهی مردی است
ایستاده بر میدان اصلی شهر
و گاه چوپانی است
تکیده بر درختی خشکیده

حرکت می کند
و می توانی ردش را بر شیار سنگفرش ها
دنبال کنی
حرف می زند
و خوب که دقت کنی
صدای سوت زدنش از حفره ی میله ها
به گوش می رسد

پنجره را می بندم
هر چند برای تو این شهر امن باشد
که پله هاش
کفش ها را بالا ببرند
و پل هاش
اتومبیل ها را جا به جا
من اما در سکوت این اتاق
دستی را می بینم
که بی دلیل پرده ها را تکان می دهد
و گلدان ها را از روی طاقچه
نقش بر زمین

بترسید از سکوت هایی که می توانند
برخیزند
از سکوت هایی که می توانند
زنجیر پاره کنند
---------------------------------------
محمد علی نوری

به هیچ...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

از دربند تا درکه

ساعت 11 صبح پنج شنبه ... ما ( من و نسرین )تصمیم می گیریم امشب را شیرپلا باشیم ... ساعت 5.30 عصر در سربند کنار مجسمه یکی دیگر از همنوردانمان را می بینیم و 3 نفری می زنیم به دل کوه... هنوز هم نه من و نه نسرین باورمان نمی شود که اینقدر سریع همه چیز جور شده باشد...

کوه می روم که نمی رم ... آرام و ساکت ... مسیر دربند را که آغاز می کنیم دیگر نه از آن جوانهای ضبط صوت به دوش خبری هست و نه از خیل جمعیتی که همیشه مسیر را فریاد می زنند... گام در گام ... گام به گام ... خلاص می شوم از این روزمرگی و می سپاریم خودمان را به سنگ ها ، به درخت ها به صدای پرندگان به صدای باد که می پیچید میان گوشم... در همین اول راه بوی شعله زرد دل ما را می برد اما خب برای افطار است و ما باید راه برویم هنوز....هم.

همیشه دوست داشتم شب احیا را بدور از تمام نمادها و مکانها و صداهای مقدس باشم ... مکانهای که به اجبار هویت دینی شان ما را به ارتباط وا می دارد ... همیشه از اینکه در حسینه یا مسجدی بخواهم احیا بگیرم گریزان بودم ... صدای گریه ها و ضجه های مردم و بازار گرمی مداحها که .... توبه کن برای دوباره زنده شدن ... توبه کن ... امشب می توانی پشت درهای بسته بنشینی و زار بزنی و .. و گریه کن ... گررررریه.... صدات و بیار بالاااااا.... و اجبار به همنوایی ....

فکر نمی کنم به این شدت باشد ... توبه کردن ... و تباه نشدن ... خدا وسیع تر و عمیق تر از این حرفهاست ... به گمانم فقط می خواهد ... که من به بی شعوریم پی ببرم و اینکه هیچ هیچ هیچ هیچم ...آفتاب دارد ما را می سپارد به سنگها  خوردش لیز می خورد از شانه کوهها و ما در مسیر شیرپلا گام می زنیم ... بارها و بارها و بارها این راه را آمدم ... از صدای آبشار که بی پروا می شکند سکوت کوهستان را لبریز می شویم ... خاطرات دور را با دوستان مرور می کنیم  می خندیم ...آآآآآیییییی می خندیم.... پناهگاه را که می بینم ذوق می کنم چون راستش دیگر توان رفتن نداشتم از پله های آهنی بالا می روم( به زور... ) ساعت 9 شب هوا تاریک تاریک است و خودمان را می اندازیم روی نیمکت ها پناهگاه ... شام می خوریم ... مسئول بوفه پناهگاه هم راست می رود چپ می آید  هی می گوید بلند شید زود می خوام در رو ببندم ... شاید 30 نفر کمتر نشسته باشند اما خب زور می گوید و ما را محترمانه می اندازند بیرون و ما می رویم در خوابگاه پناهگاه بخوابیم.... کاش چادر داشتیم نسرین !... می توانستیم ذل بزنیم به این ستاره ها و درهای رحمت خدارا روی آسمان بکشیم ... می توانستیم ستاره بچینیم می توانستیم.... می آید در خوابگاه را قفل می کند... لعنت به زن بودن ... با چندتایی خانوم کوهنورد اشنا می شویم سعی می کنیم به روی خودمان نیاریم که در بسته است پشت پنجره می نشینیم و به تهران ذل می زنیم ... خانم نوایی می گوید من چندتا خانم های همدانی می شناسم که کوهنورد هستند خانم زمانی و ... اما راستش من هیچکدام را نمی شناسم ...

-                  فردا ساعت 4 صبح به محض باز شدن درب پناهگاه می پریم بیرون و بعد از صبحانه یا همان سحری راهی ایستگاه 5 می شویم ... به آنجا که می رسیم هوا روشن است و عده ای کمی که شب را میان کیسه خوابشان خوابیدن از سرمای صبح لکه شدند... کمی استراحت می کنیم و راه را به سمت پلنگ چال ادامه می دهیم ... ... ادامه می دهیم تا پناهگاه پلنگچال که دیگر ساعت حدود 11 ظهر است ...  یک ساعتی راآنجا می مانیم و بعد راهی درکه می شویم ... و ساعت 4 از دوستمان خداحافظی می کنیم و با نسرین راهی پارک وی می شویم...

-        می خواستم از صبح روز جمعه در کوهستان البرز بنویسم اما راستش آنقدر این زلزله ذهنم را به هم ریخته که ...

 

زندگی همینه ....

-        میدان دانشگاه ساعت 7 عصر...کنار فروشگاه سی سی...

زنگ میزنم به مینا که منتظرش هستم. عذرخواهی می کند برای اینکه 2-3 دقیقه ای ممکن است دیر کند. تا سر خیابان طالقانی قدم می زنم تا این 3 دقیقه را پر کنم ... گوشی ام زنگ می زند.... می بینمش جلو پایم ترمز می کند و می رویم تا غروب دوشنبه ( روز شانسم ) را با هم باشیم... هرچند که خیلی موافق این نیستم که همه خانمها تفریح را بازار و خرید می بینند اما واقعن پیدا کردن یک دوست آن هم از جنس خودت  که بشود با او تفریح را در طبیعت بودن، ورای تمام قیل و قال و روزمرگی دید این روزها برایم سخت شده بود ...

-زندگی سلاااااااااااااااااام ...

- می رویم سمت جاده حیدره ... بوی علف و دیدن بساط ها کنار جاده حسابی سرم را گرم می کند...

یاد جمله واتسلاو می افتم" من نجات پیدا کردم. بنا به اراده تقدیر . اگر تقدیری در کار باشد ، چون اگر فرض کنیم تقدیری وجود دارد ، باید از جایی ناشی بشود...بگذریم. چیزی که مهم است واقعیات است و واقعیات این است که من غرق نشده ام.

-        صدا: دارم غرق می شوم.....

-        واتسلاو: لاف می زند باید مرا می دیدید موقعی که داشتم غرق می شدم

-        صدا: کمک......."[1]

-        برای کشف جاده­ای تازه می زنیم به دل کوه ... شاید هم تپه ... همدان را از همان بالا دید می زنیم .... شروع می کنم به نفس کشیدن مداوم و کیفور شدن و قناعت به همین تپه  از دو ماه پیش که رفتم الوند تا حالا کوه نرفتم ...( خدایا چقدر دلم می خواد کوه برم ، شب بمونم کوه و اتیش درست کنیم ... و هی حرف بزنیم و هی چایی بخوریم وسوپ عدس درست کنیم و بعد تخمه بشکنیم و الکی حواسمون نباشه بیافته توش... هی فلسفه بافی کنیم و الکی الکی به خدا، به وجود نازنینش گیر بدیم، چقدر دلم برای بچه های سیالان تنگ شد... برای لی لا برای می ترا برای  تارااااا عزیززززم برای لادن برای مهشید برای ستاره .... برای اون شبی که رفتیم نویس و ماه رمضون بود و چقدررر خوش گذشت برای فاطمه عزیزم که امروز عروس شده و من یک قاره و یک اقیانوس ازش دورم ... ) مینا حسابی غافلگیرم می کند رز قرمز جلو صورتم می گیره ... می پرم بغلش و می بوسمش... واااااو ...

-        زندگی همنیه دیگه آدم باید راه بره نفس بکشه ... دوست داشته باشه و... زندگی همینه( امشب مشق شبمه باید یک دفتر 40برگ از روش بنویسم)



[1] نمایشنامه واتسلاو- نوشته اسلاومیر میروژک- داود دانشور

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

پابلو نرودا

"به آرامی آغاز به مردن می‌كنی"

ترجمه: احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن

شهر...

انسان ها به گونه های متفاوتی شهررا تجربه می کنند. آنها متناسب با شغل، جنسیت ، مذهب، نژاد و زبانشان... و حتی می توان گفت متناسب با تیپ ظاهری شان با شهر ارتباط برقرار می کنند.آن را محله محله می کنند و در جایی  سکنا میگزینند ومبادله می کنند که بتوانند به بازسازی هویتی خویش بپردازند محله های شهری با این ویژگی ها شکل می گیرد و شهروندان و ساکنان محل غالبا افراد آشنا را از غریبه جدا می کنند. افراد در تلاش هستند تا هویتی را بسازنند که بیشتر به آن تمایل دارند و بیشتر راغب هستند تا دیگران آنها را اینگونه قلمداد کنند.

ترم گذشته سریکی از کلاس هابحث جنجال برانگیز "مشاغل زنان در جامعه ایران" موضوع کنفرانس یکی از دانشجوها بود. با وجود اینکه همگی متفق و قول بودند که زنان به نسبت کار، انرژی و تلاشی که می کنند دستمزدها و جایگاه های شغلی مناسبی ندارند اما یکی از پسرهای کلاس با اصرار وصف نشدنی و هیجان بی حدی می گفت: اصلا چه معنی دارد که زن بیرون از خانه کار کند؟... اول فکر می کردم شوخی می کند و شاید می خواهد کمی به  قول معروف "حرص دخترا رو در بیاره..." اما وقتی دیدم خیلی جدی روی موضعش پافشاری کرد و ادامه داد که مردی که چشمش به دست زنش باشه مرد نیست ... چطور یه مرد می تونه ادعای مرد بودن داشته باشه و بعد اجازه بده تازه عروسش بره بیرون از خونه کار کنه... ( راستش به این قسمتها که رسید نه تنها من که تمام کلاس داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم ومن با چشمها ی گرد شده نگاهش می کردم ... تا حرفش تموم شه ) بیشتر تعجب ما نه به خاطر حرفها که به دلیل تیپ ظاهری به روز ایشان و نحوه برخوردش بود ... وقتی می دیدم که آدمی که  پیرهن جذب مردانه می پوشد و شلوار جین می پوشد و دوتا دکمه بالای پیرهنش راباز می گذارد و یک زنجیر به گردنش می اندازد و در خوش و بش کردن با دخترا چیزی کم نمی گذارد ... راستش با این طرز فکر کمی متفاوت است...

شهرهای ماهم مثل آدمهایش شده متفاوت با ظاهری که گویای هیچ باطنی نیست . وقتی به همدان بیایی آن هم اگر شانس بیاوری و از سمت تهران بیایی که خیلی توذوق آدم نزند ، می بینی در متراکم ترین نقاط شهر و سنتی ترین محله ها مثل "ذوالریاستین" و "بین النهرین "... پاساژهایی مدرن که سر به فلک کشیده اند  در کنار خانه هایی که هنوز تیر و چوب هایشان به پاست و زندگی جریان دارد و با چند متر پارچه یا گونی تلاش می کنند تا حوزه خصوصی زندگی شان را حفظ کنند...داریم گذار می کنیم انگار!... اینقدر طولانی ...

آن...

-        شاید چیزی به صبح نمانده است اما خواب دارد از پوسته چشمم بالا می رود و خودش را گره می زند به مژه هایم ... صبح به یقین آغاز دوباره گی است . این را برای هزارمین بار تکرار می کنم تا در لحظه رویش صبح آن نقطه محض و مطلق هستی را کشف کنم . همان لحظه ای که می شود به ستون های امن خدا تکیه داد و در هجوم این همه دل واپسی به پنجره ای امید وار بود که برای خود خود خود توست ... و می شود ازآنجا به دنیا نگاه کرد به دنیا دل بست و از دنیا برید ... می شود برای همیشه نفسی تازه کرد و از قربانی شدن در آستانه درک و شعور و فهمیدن لذت برد... چیزی به صبح نمانده است اما آیا خواب را می شود سراسیمه بست به یقه طلوع یک صبح متفاوت . یک صبحی که میان روزهایمان و شب هایمان سرک می کشد... و  ما را مطالبه می کند...

-        نفر کناری من سعی دارد مرا قانع کند پنجره ای که در تلاشم تا صبح پیدایش کنم چیزی نیست جزء سایه ای که آتش بیرون غار آن را ساخته است ... دستم را به گردنم می کشم به جای زنجیر هایی که باز شده اند و زیر پایم رود خانه ای که می گذرد و مشتاقیم برای گریز از این بند لعنتی... .. اما او همچنان این شعر مولانا را زمزمه می کند:

همچو صیادی که گیرد سایه‏ای
سایه کی گردد ورا سرمایه‏ای
سایه مرغی گرفته مرد سخت‏
مرغ حیران گشته بر شاخ درخت

-        همه چیز از امید شروع می شود از خواستن برای شدن برای تغییری که ما را به وظیفه انسان بودن مصمم  میکند... 22 خرداد 1388 یادم هست آن شب هم تا صبح خوابم نبرد نه به خاطر اینکه میرحسین موسوی رئیس جمهور نشد... به خاطراینکه نشده بود و نتونسته بودم پنجره را کشف کنم. روزها می گذرد،... وضعیت نابه سامان اجتماعی- اقتصادی – فرهنگی و ... ما همچنان در گیر نیازهای اولیه زندگی هستیم و فقط برای زنده ماندن تلاش می کنم ... تلاش میکنم زنده بمانیم که نفس بکشیم ... حالا حتی اگرقیمت سکه و طلا فردا صبح که بیدار شدیم دو برابر شده باشد... هیچ کس مسئول نیست و همه مسئولیم... ما فقط دلخوشیم به امیدی که در روزهایمان کم کم دارد ناپدید می شود به جوانیمان که دارد بی شور عبور می کند به  ... به ... به ....

-        یادمه بچه که بودم مادرم می گفت: اگه شب عید قربان تا صبح بیدار بشینی که یک "آن "و یک "لحظه" هست که اگر اون لحظه دعا کنی خدا دعات رو مستجاب می کنه و بعد قصه اون زنی رو تعریف می کرد که دعا کرد شوهرش طلا بشه و صبح که از خواب بیدار شد دید شوهرش شده یک مجسمه از طلا. بعد یک سال زن با بیچارگی به سر کرد و منتظر ماند تا شب عید قربان بشود و دوباره دعا کند که خدا شوهرش را به همان شکل و شمایل قبلی برگرداندو...

ولی من فکر می کنم در هر شبی"آن" ی هست که می شود به آن امیدوار بود ... حتی اگر عید قربان نباشد

در رنجي كه ما مي بريم، درد نه تنها در زخمهايمان، كه در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.  در دل هر زمستان، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از روشنايي نمايان است.

جبران خليل جبران

 پ.ن : بهترین عکس نجومی هفته


اااالوووووند

کوه می ریزد از انگشتانت  وقتی به حرکتی جهان را لبریز از بودنت می کنی ... اردیبهشت دارد تمام می شود بهاررر!!... من هنوز طعم هوای قله میان چشمانم دو دو می زد و این زمستان طولانی همدااااان که آغوشش را نمی بندد

جمعه 29 اردیبهشت که گلها از باور زمین بالا می کشند ما از تاکسی در چهارراه پارک پایین می آییم تا به اجبار احترام بگذاریم به پلیس راهنمایی ورانندگی که بمناسبت همایش پیاده روی ما را از ادامه مسیر منع می­کند.  "در" کوهستان را از همین اول صبح دارند به روی ما می بندند بهاررر! اما ما که عقب نمی نشینیم راه می افتیم تا میدان قائم تند تند تند و ماشینی ترمز می کند کنار پای ما و می رویم به سوی گنجنامه... امروز قرار است با گنج های نهان در مسیر آبشار روی بی خیالی دنیا آویزان شویم ... کلاغ های عزیز، کلاغ های مهربان با احساس، کلاغ های باشعور اولین موجودیست که در هوا برای ما هوراااا می کشد...

 از "فلعه دیو" خدا حافظی میکنیم از اینکه امروز مهمانش نمی شویم ( این سومین برنامه است که من به کوه می ایم) وبرای تجربه مسیر جدیدی راهی کیوارستان می شویم... سنگهای گرامی ما را دوره می کنند و من کف پایم داغ می شود،گوش هایم داغ می شود، نفسم داغ می شود... تمام تنم داغ می شود ... گر می گیریم دستم را گره می کنم میان گره های سنگ و خودم را می سپارم به دانه های ریزش که با پیوندی عظیم حضورم را به کوهستان پیوند می دهد.. «آفریدگارا بگذار دهانت را ببوسم... که مرا به نیت گم شدن آفریدی...». چقدر سنگها صبورند، دست راستم را میان شکافی گره می زنم به سنگی پای راستم روی تنه سنگ عزیز می گذارم به خودم می گویم...« برای آن که یک سنگ فسیل شود.../ قرن‌ها باید بیایند و بروند... /دریاها باید پر و خالی بشوند... / آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند.../ حتی ممکن است مردم دنیاهم بارهاعوض شوند...

هی!

گول سنگ‌ها را نخوری!

گول خوشبختی سنگ‌ها را نخوری!

برای فسیل شدن تو...

یک خستگی کافی است»

دست چپم را گره می زنم و گام می زنم این سنگها را تا برسیم به پناهگاه و کنار نهرآبی پایین پناهگاه کفش و جورابم  را از پایم بکنم و مثل کودکی هایم بپرم میان آب... و گر گرفتگی از سرم بپرد بیرون ... ما را مهمان چایی اش می کند لیوانم را بالا می آورد بوی بهار نارنج و هل و دارچین و زعفران وااااووو ( روی بی خیالی دنیا آویزان...)

میدان میشان را آب برده است بهارررر با سبزه های تازه هوس می کنم گوسفند باشم ...چه حس جالبیه، یاد کارتون "شان شیپ" می افتم ... خانومی با دقت کره و تخم مرغ را به هم می ریزد و بوی نیمرویش ما را از هوش می برد. اینجا پر است از این خانوم ها که دارند اسباب صبحانه آماده می کنند... ما بعد از چایی راهی تخت نادر می شویم ... در ابتدای ورودمان در دوطرف سنگهای گرامی و در وسط هنوز تکه برفی لجوج بر ماندگاریش اصرار دارد ...من دقیقا نمی دانم اینجا تخت کدام نادر است؟ هرچند از تاریخ یک نادر بیشتر در حافظه ام نیست و آن هم به خاطر الماس نور بود و جنگ های پی در پی اش ...اما خب ... ما روی تخت  تو هم نادرشاه قدم می گذاریم و می رویم...

گذشتیم از تخت ها وتاج ها و مقام ها و مقیم دالان سنگی شدیم در دامنه قله تا صبحانه را بقول دوستمان بر بدن بزنیم... هنوز وارد دالانمان نشده بودیم که عمو حسن را می بینم چقدر مرد نازنینی است حدود 60سالی سن دارد رفته قله و دارد بر می گردد و بسیار شیرین برایمان از کسالت چند ماه پیشش تعر یف می کند و از درخت "زبان گنجشکی" که در مسیر قله کاشته و از نگرانیش در مورد خشک شدن درخت می گوید که امروز نوشته­ای را پای آن گذاشته که اگر هر کوهنوردی از این مسیر گذشت و آب همراهش بود مقداری هم پای این درخت بریزد.... عمو حسن چقدر روح بزرگی دارید که اینقدر دلواپسی، دلواپس زبان گنجشگ...

 صبحانه را می خوریم در غار تنهایمان که مشرف است به تخت نادر و  صدای آب وجودم را مسخ می کند و ...

مسیر را به پاهایمان می سپاریم از برف می گذریم و از سنگها که بغلمان می کنند و ما بی صبرانه در آغوششان می کشیم و از چشمه ای که در دل سنگ می جوشد آب می خورم و گره می زنم دستم را میان دستهای سنگ تا قله در آغوشم کشیده شود . چقدر لذت بخش است بالا رفتن ..قدم به قدم... گام به گام پایم گیر میکند میان برف خودم را می کشم بیرون ... درک ارتفاع خستگی را رفع می کند و لذت رسیدن به بلندی...

ما به قله می رسیم و برای اولین بار مهمان الوند می شوم... پروردگارا ممنونم که به من اجازه دادی تا خودم را اینبار روی الوند فتح کنم...فتح کنم  فتح کنم...

 

 

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!

حسین پناهی

 

دلشوره

تلاش کن شکست بخور، باز هم تلاش کن باز هم شکست بخور، این بار آبرو مندانه تر...
ساموئل بکت

-         هیچ چیز به اندازه یک دلشوره برای «شدن» آدم را اذیت نمی کند. اینکه تلاش کنی و تلاش کنی و بالا ببری و بسازی و بسازی و بعد یکدفعه یک دلشوره عمیق تورا به شک بیاندازد و بهم بریزد این همه ارتفاع عظیم را واین اندیشه بزرگ سقوط کند میان بغلت...« دلشوره» برای به تصویر کشیدن و به پاکردن ارتفاعی عظیم که نشسته باشی بر روی دوش غول های تجربه زندگیت مثل کوتوله ها بر روی کوه های بلند...

-         ارتفاع های عظیم سقوط میکنند؟! سقوط نمی کنند؟! سقوط می کنند؟! سقوط نمی کنند؟! چقدر مهم است که به هم بریزد یا نه؟! وقتی قرار است بسازی و بالا ببری. همیشه باید امیدوار بود حتی به همین دلشوره ها که آدم را تکان می دهند که آدم را می لرزانند تا خطوط نا مشخص اطرافمان را مشخص کنیم  ومرزمان را با  دیگری و دیگری و باااا آن دیگری دیگر... دلشوره مقدس!؟

                       

 

مارتین هایدگر برای مفهوم «دلشوره» اهمیت بسزایی قائل است و به تصدیق خود او تصورش از این مفهوم ادامه تصور «سورن کی یرکگارد» فیلسوف ایمان گرای دانمارکی از «دلشوره» است. این دلشوره هم با «مرگ» و هم با «وجدان» مرتبط است، از آنجا که باعث می شود انسان بپذیرد که وجودی متناهی است با مرگ مرتبط است و از آنجا که انسان را وادار می کند که پذیرای مسئولیت وجودش در زندگی باشد با وجدان سروکار دارد

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
(فروغ)

مصاحبه

به نظر من مصاحبه های شغلی در ایران یکی از منحصر به فرد ترین مصاحبه ها در نوع خود در جهان و در سیستم مدیریتی است که قصد دارم تجربه های خودم را در روبه رو شدن با آن بیان کنم

قصد کرده بودم امروز را بخوابم. چشمام رو ببندم و با خیال راحت تا ظهر بخوابم بعد از این همه شلوغی این هفته و دیشبی که کارم تا 2و 3 نصف شب طول کشید تا تمام شود. به خودم یک فرصت دادم تا چشمام را روی هم بزارم و بخوابم اما انگار دقیقاً زمانی که به خودت وعده یک استراحت درست حسابی می دهی همه چیز به هم میریزد. یادمه دوران مدرسه همیشه دلم می خواست جمعه برسه تا صبحش تا ساعت 10 بخوابم اما دقیقا روز جمعه زودتر از هر روز دیگری بیدار می شدم...

ساعت 7 و نیم صبح بیدار شدم برای جلوگیری از ورود کوچکترین اشعه نوری به داخل چشمم سرم را بردم زیر پتو و چشمام رو فشار دادم... دلم می خواست بخوااااابم... اما انگار دیگه از خواب پریده بودم و این همه تقلا همه فایده نداشت هی روی تخت ول خوردم و از سر لجبازی بدون اینکه بلندشم به کش قوس بدنم ادامه دادم ... به طرز معجزه واری چشمم گرم شدو دوباره به خواب رفتم که صدای دینگ اس ام اسی باز بیدارم کرد ... جواب و جواب و جواااب و امیدوار به ادامه خواب که ... نه انگار قرار نیست  من بخوابم ... دانشگاه فلان تماس گرفتند (وتلاش من برای تغییر صدا که معلوم نباشه تا حالا خواب بودم...) امروز ساعت 10 جلسه مصاحبه برای جذب ...( و ان لحظه ساعت 9و ربع و فاصله تا شهر مقصد 75 کیلومتر...)

لعنت به مصاحبه لعنت به مصاحبه حق التدریسی . در عرض 15 دقیقه آماده شدم( بدون صبحانه مهمترین وعده ای که محال بود به این راحتی ازش بگذرم)... در طول مسیر به خودم آرامش می دادم که اینجا ایران است و همیشه 1 ساعت از ساعت مقرر دیرتر اتفاق به وقوع می پیوندد. راننده آژانس هم که انسان شادمانی بود .یک موزیک لایت گذاشته بود و تا در دانشگاه مقصد با خواننده همراهی کرد.(البته برای رفع استرس من بسیار به جابود)

در طول مسیر داشتم به حافظه ام فشار می آوردم که احمدی نژاد در این اواخر چه مساله مهمی را مطرح کرده ؟!( جز چند تا فحش چیزی به ذهنم نرسید) و شخص اول ... جدیداً چه عرایضی داشتند که هرچی تلاش کردم به نتیجه ای نرسیدم به همین دلیل هم یک اس ام اس به برادر عزیزمان فرستادیم تا آخرین مسائل روز را برایمان ارسال کنند ( آخه دفعه پیش در یکی از مصاحبه ها پرسیده بودند و من چون بی اطلاع بودم آسمون ریسمون بافته بودم، البته به خیر گذشت)... خلاصه ساعت 11 رسیدم و این یک رکورد بود و جلسه هنوز شروع نشده بود...

هراسان از پله ها بالا رفتم وقتی وارد حوزه ریاست شدم و دیدم به جز من 5 نفر دیگر در حال پر کردن صفحات تکرای معرف نامه (که تاحالا فکر می کنم این پنجمین باری بود چنین چیزی پر می کردم بعد ادعا می کنند سیستم یکپارچه هست و همه اطلاعات یک بار بنویسید ثبت می شه و من بارها و بارها دارم این کار را انجام می دم .با وجود اینکه به ثبت هم رسیده چون به ما یوزر نیم و پسورد هم دادند و این به معنی تایید ثبت نام ماست)

در وسط پر کردن این اوراق که کار بسیار طاقت فرسایی است مسئول دفتر با احترام خاصی که برام جالب بود ما را به اتاق رئیس مشایعت کردند و از ما خواهش کردند که بفرماییم بشینیم و با تمانینه حضرت حجت الاسلامی دهه فجر را به ما تبریک گفتند وبعد بشقاب پذیرایی را روی میز جلوی ما گذاشتند( این لحظه واقعاً چشممام گرد شده بود چون اولین بار بود ...)بعد از ما خواستند که خودمان و فعالیتهای علمی و غیره یمان را معرفی کنیم(که از رشته های مختلف مانند شیمی، مهندسی کشاورزی ، حقوق و ... بودند). یکی از افرادی که وصف الحالش مثل ما بود بعد از اسم و فامیلش مستقیم رفت روی فعالیتهای که در بسیج داشته و عضویت در این نهاد مردم نهاد و همچنین اینکه هنوز فارغ التحصیل نشده اند و انشالله به زودی دفاع خواهند کرد و ...

و این برای همه ما یک به یک تکرار شد و ما سعی کردیم از فعالیتهای علمی عام المنفعه­یمان مایه بگذاریم (اگر مقبول بیافتند)...

بعد از کلی تعارف بین حضرات(که رئیس گروهها و رئیس دانشگاه و حراست  بودند) حاج آقا فروتنی فرمودند و تقبل کردند که آغاز گر سوال باشند و بدون اینکه کسی را مخاطب قرار دهد پرسیدند که آیا دین با علم تناقض دارد یا نه؟

راستش چند جمله ای از عبدالکریم سروش که در کتاب "علم چیست؟ فلسفه چیست؟" در خصوص علم بی واسطه و با واسطه به ذهنم رسید اما از آنجایی که یکبار در مورد انقلابها جمله ای از حسین بشیریه گفته بودم و آن جمله را حمل بر طرفداری به چون و چرای بنده از ایشان دانستند و نتوانستم در آن دانشگاه تدریس کنم. نفسم را فرو بردم و سعی کردم جملات دیگری را به ذهنم بیارم. القصه اصرار از ما که علم و دین دو راه برای شناخت هستند و ممکن است در تایید هم باشند و این بستگی به این دارد که اصلاً ما دین را چه تعریفی می کنم و اگر مراد ما همه مکتوبات دینی باشد که این خودش جای اشکال دارد چرا که خیلی از منابع دینی معلوم نیست که صحت و سقم داشته باشند یا نه و... و از حاجی انکار ... که من معتقدم و می گم علم و دین باهم تناقض دارند شما کدومش را قبول دارید. باید به دین استناد کرد یا به علم ؟!! ومن همچنان موضع اصل عدم قطعیت خود را حفظ کردم و دوستان هم ادامه دادند...

حاج آقا باز هم با کسب اجازه از حاضرین سوال دوم را مطرح کرد که " شما با تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها موافقید یا خیر؟" بنده هم صریحاً اعلام کردم که مخالفم و استدلال کردم که به جای پرداختن به چنین سوالاتی بهتر هست از دوران مدرسه فرهنگ سازی شود و تابو ها را کنار بزاریم و واقعی به مسائل بین جنسی نگاه کنیم که چرا در جامعه ما اینقدر در پی فاصله انداختن بین زن و مرد هستید بعد حاج آقا عرض کردند که غرب این کار را کرد ولی به بن بست رسید بنده هم گفتم خوب چرا وقتی ما می گیم این نه !! شما الگوی جانشین را غربی در نظر می گیرید می شود الگو سازی کرد، تولید فرهنگ کرد و به فکر ها جهت داد. چرا انسان را در حد غرایز حیوانی پایین بیاریم بعد مثال زدم که گشت ارشاد کاری کرد که اگر یک ملاقات عادی بین دختر و پسر که در خیابان ها رخ می داد الان به خانه ها کشیده شده و به جای ملاقات عادی نوعش متفاوت تر شده که حاج آقا فرمودند اتفاقن این بهتر است این که به خانه ها کشیده شود بهتر است تا در انظار عمومی...( آهی از نهادم برآمد و  سکوت کردم...) دوستان هم سعی کردند من را متقاعد کنند ...

خلاصه جلسه تمام شد بعد از این سوال و ما هم تایید شدیم  البته!

 

یکروز در سنندج

خدایا یکبار دیگر فرصتی می خواهم برای زندگی ...

اتوبوس خیز بر می دارد تا جاده را میان آغوشش قربانی کند خیز بر می دارد تا این کوههای پر از برف را چرخ بزند چرخ بزند... دور بزند...دور دور دور دور... اما خدایا مگر می شود این کوهها را دور زد مثل گنبدهایی که دسته جمعی زمین را تسخیر کرده اند و احتمالن آسمان را نیز هم ...

باید دور زد همه گردی های جهان را باید چرخید ... باید چرخید تا شاید به نگین انگشتری رسید که عمری ابن عربی را آواره کرد.

دست­هایش را روی کاغذ می­کشد و اصرارش را تکرار می­کند. اصرار می­کند تا بلکه دل خدا به رحم بیاید...

من همچنان دارم به این کوه­ها فکر می کنم و به اراده خداااااااااااااااااا برای آفریدن که چشمم را میان دانه­های برف می­دواند. دو دو می زند. دوست دارم بگویم ...« پروردگارا بگذار دهانت را ببوسم...»( چقدر دلم برای این جمله تنگ شده بود) میان این کوه­ها که دلتنگی ما را میان خودش مچاله می­کند. نگاه­م را از روی قله­های کوتاه بلند روی صفحه مانیتور روبریم می­گذارم. پرویز پرستویی دارد دوباره ضجه می­زند و با خط بریل برای خدا نامه می­نویسد که« فکر می کردم فراموشم کرده­ای اما حالا می بینم اسمم را از دفترت خط زده­ی...» نامه را تا می زند و می­گذارد لای قرآن. قرآن را می بندد و ...».

پرویز پرستویی هم آواره است دنبال «بید مجنون» می گردد تا برایش شانس بیاورد اما انگار او هم مثل خیلی آدمها وقتی به آرزویش می رسد قدرش را نمی داند...

دارم از سنندج دور می شوم. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی وارد این شهر شدم. شاید چون در لحظه ورود آنقدر کوه دور وبرت را می گیرد که احساس امنیت می­کنی... واقعاً دلیلش را خودم هم نفهمیدم اما حس خوبی داشتم .

 

امروز سر کلاس بحث اجتماعی شدن بود. یکی از دانشجوهایک تحقیق مفصل و پر آب و تابی در مورد اجتماعی شدن و شخصیت آورده بود. از آنجایی که سعی می کنم به هر نحوی است از انتزاعی شدن ذهنشان جلوگیری کنم برای هر مفهومی بارها و بارها مثال می زنم و اونها رو ارجاع می دم به زندگی روزمره شون ... بهشون  می گم فکر کنید ... تصور کنید برای خودتون... در مورد خودتون ... بعد پشت سر هم سوال می پرسم که کدومتون چنین تجربه ای دارید... اصرار می کنم حرف بزنید... خواهش می کنم بحث کنید... سوال کنید.... سوال کنید... ادعا کنید... متهور باشید... حرفهای من رو رد کنید... بعد سکوت عمیقی کلاس رو گرفت.(خودم هم به فکر می رم یاد دوره کار شناسی می افتم درس هگل که خودم رو توی میز گوله کرده بودم و از این همه ذهنیت و  فلسفه پردازی بدیع هگل به وجد اومده بودم. و سوال های جور وا جور تو ذهنم راه می رفت. دستم رو گرفتم بالا و دکتر... با غیظ نگاهم کرد...و گفت  کسی چیزی ننویسه  فقط گوش بدید.. سوالاتونم بمونه واسه بعد... و همینطور ادامه داد... و من از صدای اون چشمام گرم شد  و داشت خوابم می برد که گفت خانم .... هگل می گه و ادامه داد و من از خواب پریدم...)

خلاصه بحث شخصیت و اجتماعی شدن رو کشیدم به هنجارها.. به ارزش های جامعه در مورد عاشورا حرف زدم و سعی کردم تا از مراسمات شهر هاشون بپرسم که دیدم صدای از ته کلاس گفت : ... ما تو شهر مون قمه می زنن و دوباره کلاس زنده شد

عادت نمی کنم...

 

 

-          دارم کم کم به اینجا عادت می کنم. به بودن در شهری که 8سال شاید بیشتر از آن دور بودم. سه، چهار ماه پیش که برگشتم همدان  به خودم گفتم زندگی تازه ای را شروع کن. سالها دوری و به قولی تنها زندگی کردن و بار مسولیت خود را تنهایی کشیدن مقاومت کرده است. تجربه های پی در پی ، آدمهای متفاوت ، دوست داشتنهای بی نهایت ، دلتنگی های عمیق و برخورد با باورهایی که ساعتها مبهوتم کرده ... خودت شدی و خودت و خودت و از خودت مواظبت کن. خودت را زیاد دوست داشته باش و این همه قوی بودن را هر روز به رخ خودت بکش. نه برای اینکه خودت را باور کنی، نه برای اینکه به خودت دلخوشی بدهی ... نه..نه... برای اینکه قوی تر باشی و هرروز باز هم با آدمهایی برخورد می کنی که تجربه گذشته ات را تسخیر می کند و فقط باید خوب یاد بگیری که از خودت مواظبت کنی... مواظبت در برابر اندیشه هایی که آدمی را به رکود می کشد...

-          دارم تلاش می کنم عادت نکنم. به شرایطی که دچارم می شود و صبورانه از چنگش می گریزم. تمام رابطه هایم را خط می زنم ... با تو بودنم را حتی . برای رفع این همه کسالت که هجرت تمامش کند...

مدرن شدم، شهری شدم ... حتی در ارتباطات عاطفیم و این اعتراف تلخی ست که دارم مدام به روی خودم می آرم .دموکراتیزه شدن در عواطف محض انسانی. زندگی در روزهای اول در همدان شکه ام می کرد ... چرا اینها در دوست داشتنهایشان دموکرات نیستند ... چقدر اصرار دارند در ارتباط های عاطفیشان لج بازی کنند. در شهری به این اندازه کوچک که ممکن است هر روز که بیرون می روی یک نفر را بارها و بارها و بارها ببینی. پُراند از رابطه های عاطفی که بعد اسمش را دوستان اجتماعی می گذارند و این دوستان اجتماعی که امروزه یکی از اصطلاحات عام جوانان و بعضاً نوجوانان شده همه جور تلقی دوستی هست و فقط چون محدودیتی در ارتباط های بعدی بوجود نمی آورد اسمش دوست اجتماعیست.

چطور داریم مدرن می شویم؟ چطور داریم شهری می شویم؟

-          سارا شریعنی می گوید:

«امروز امّا ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

 

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست».

-          ترجیح می دهم در برابر این ادعا سکوت کنم نه به معنای اینکه پذیرفته باشم . اما راستش مدل امید بستن ها هم و عاشق شدن ها هم فرق کرده... شاید؟!..

 

 

  

من هستم پس می نویسم

شاملو می گه:

اشك رازيست.

لبخند رازيست.

عشق رازيست.

اشك آن شب،

لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگوئي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنانكه ببيني

يا چيزي چنانكه بداني

من درد مشتركم

مرا فرياد كن...

..................................................................................

من هستم پس می نویسم

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر