تبليغاتX
بدون مجوز
پراکنده گویی ها و...
 بدون عنوان
دلیلی برای گفتن این حرفها نیست...

نمیخواستم بنویسم .....

دیگه حتی نوشتن هم...

نوشتن مثل نفس کشیدن می مونه  مینویسم پس هستم ...

دارم تصمیم می گیرم که دیگه به هیچ سایت خبری سر نزنم به خودم میگم بی خبری خوش خبری شایداز بس این روزها خبر های ضد ونقیض و بی پایه و اساس و دروغ شنیدیم دیگه اون مسائلی که قبلن هم هفکرمی کردیم درسته یه تکونی خوردن وهاج و واج موندیم

-       یه روزی یه جادو گری بود که خیلی دوست داشت یه بچه داشته باشه که مال خودش باشه،خودش بزرگش کنه ،تو تنهایی هاش کنارش باشه .بعد اومد تو تصورش یه بچه ای رو بوجود اورد و اون رو بزرگ کرد همش سعی می کرد این بچه به چیزی نزدیک نشه خصوصن به اتیش که یه وقتی نفهمه که واقعن وجود نداره . این پدر مهربون جادوگر همیشه حواسش به این در دونه ش  بود. همه جا با هاش میرفت دوروبرش رو نگاه میکرد که نکنه این بچه متوجه بشه اینها همه خیال.... تا اینکه یه روزی که حواسش نبود این بچه به اتیش نزدیک شد و فهمید که واقعن وجود نداره ...وتوی همون اتیش دود شد رفت هوا.. جادو گر که خیلی دلش گر فته بود وتنها شده بود دیگه زندگی براش بدون بچه اش خیلی سخت بود بهونه  می گرفت نتونست این دوری رو تحمل کنه برای همین هم تصمیم گرفت تا بره خودش رو بسوزونه وقتی نزدیک آتیش شد وخواست خودش رو تو اتیش بندازه فهمید که خودش هم یه تصوری بوده توذهن یکی دیگه.....

این روزها روزهای خوبی باتمام تلخی هایی که داره همینه که خیلی اصولی که اصل نبودن شکسته شدن . خیلی آدمهاییکه یه خیال محض بودن ،اتیش گرفتن هر چند هوا نرفتن. مریم حرف خوبی میزد این که دل ودماغ نوشتن نداریم .اما اون روزی که هدی رفت و قران تلاوت کرد من هم همون حس مریم رو داشتم همینه که به دوستان قدیمی امیدوارتر شدم و اون روز بعد از مراسم تا نصف شب پیش خودم فکر می کردم که چراما این کارها رو زود تر شرع نکردیم ، حس زن بودن توام با آگاهی .مساله ای  که هر وقت بهش فکر میکنم چشمام خیس می شه. ازنفس نفس زدن زنهای دوره گرد داخل مترو تا خانم معلم های مهربون که زنانگی شون پای تخته سیاه کبود می شه ...

کی قراره ما حرف بزنیم .کی قراره .....

این روزها، روزها خوبی هرچند امیدوارم این روزهای خوب تکرار نشه   

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 1388/04/03  |
 دف
 

دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شب
دفماهها
فرياد فاتحانه ي ارواحِ هايهاي و هلهله در تندري ست كه ميآيد
آري، بِدف! تلالوِ فرياد در حوادث شيرين، دفيدني ست كه
ميخواهد فرهاد
دف را بِدف! كه تندرِ آينده از حقيقت آن دايره، دميده، دمان است
و نيز دمان تر باد!
دف در دفِ تنيده و، مه در مهِ رميده، خدا را بِدف! به دف روحِ
آسمان، به دف روحِ من بِدف!
شب، بعد از اين سكوت نخواهد ديد
من، بعد از اين شب توفاني
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدف! دفيدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدف! دف خود را رها نكن، تو را به لذت اين لحظه
ميدهم قسم، دفِ خود را رها
نكن!

 

اي كردِ روح!
گيسو بلند!
قيقاج ــ چشم!
ابرو كشيده سوي معجزه ها، معجرِ هوس!
خشخاش ــ چشم!
خورشيد ــ لب!
دزدِ هزار آتش، اي قاف! اي قهقهِ گدازه ي مس در تب طلا،
دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود
را رها نكن!


سياره هايِ دف
در باغهاي چلچله ميكوبند
دفدفددفددف
از اين قلم
چون چشم تو
خون ميچكد
دفدفددف


يك زن كه در سواحل پولاد ميدويد
فرياد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از ياد برده اي؟
دف صورت طلايي ماه تمام را از آسمان به زن ايثار كرد

 

دفدفددفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددف

محبوب من!
اي آسمان!
زنمردِ روح!
راز ترنج!
خشخاش ــ چشم!
دفدفدفِ تنور تنم را بِدف!
اي كردِ روح!
كركوك را به صولت فرياد خود بكوب،
بر كوه قاف!
دفدفددف
دفدفددف
سيمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفينه ي ارواحِ سنگ را بيدار كن! البرز را بيدار كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
ارواحِ سنگ گشته ي اجداد خواب را بيدار كن!
سيمرغ جان!
بيداد كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددفددفدف


وقتي كه بر صحاريِ ياقوتي
دفدفد فست كه ميكوبد
طالع شويد بر من و بر شانه هاي من،
اي سينه هاي دف!
دفدفدفست كه ميكوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتي از
عطر و عسل
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد
من ساحلم
امواج
دفدفدفست كه ميكوبد
خاكم
سمِ ستور
دفدفدفست كه ميكوبد

روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه

آه اي جوان!
اي ارموي!
اي روحِ دم زدن!
دفدفدفست كه ميكوبد
بر مولوي

بر دشتهاي شادِ برشته نوشته است
تبريز،
شمس را
اي ارموي!
اي بابِل جوان زبانهاي اولين
روح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانه هاي خاك،
چون ارغوان و لاله
دميده ست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر قونيه

باد از كمركش سبلان ميزند اريب و، به درياچه اي كه بر آن قوم
ماد اتراق كرده است، فرو
ميريزد
دفدفدفست كه ميكوبد
خورشيدي از سهندِ سحرخيز ميزند چشمك، بر قله هاي منتظر
كوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهاي كهن در ميان ماست
دفدفدفست كه ميكوبد
بر بامهاي ما

شير شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دفدفدفست كه ميكوبد
دريايِ زنبق است كه بر پشت بام ما
بيتوته ميكند
دفدفدفست كه ميكوبد
روي هدف
دفدفدفست كه ميكوبد
دفدفدفست
دفدفدفست
دفدفدفست كه ميكوبد

آه، اي جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسيدني ست
اي ارغوان!
آه، اي جوان!
مشتِ عسل!
عطر و عسل!
بوسيدني!
اي حنجره
اي ارغوان!

دفماهِ من به د‌ور جهان چرخ ميزند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دفدفدفست كه ميكوبد
اشك و عسل!
رطلِ شراب!
اي آبشار!
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
دفماهِ من
زنمردِ من
روي هدف!
روي هدف!

دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شبِ
زرتشت شرقهاي كهن در ميان ما
فريادِ فاتحانه ارواحِ هايهاي و هلهله در تندري ست كه ميآيد
دفماهِ من به دور جهان چرخ ميزند
دفهاي نور، هاله ي سياره هاي سر
از آسمانِ حيرت گردنها
از شانه هاي شاد تجلي ها
سر ميپرد
سر ميجهد
سر را
دف ميزند
دف را
سر ميزند
شمشير دفدفست كه سرهاي خلق را
از بيخ ميزند
سر ميزند
دف ميزند
آه، اي جوان!
اي ارغوان!
آن حنجره
بوسيدني ست!
بوسيدني!
سر ميزني!
شمشير دفدفست كه سرهاي خلق را
از بيخ ميزند
دف ميزني؟
سر ميزني؟


گردنكشانِ سرخ جدا از سر
گردنكشانِ معجزه، در راههاي دور
رنگين كمانِ حيرتِ دفدفدفست كه ميكوبد را
با خويش ميبرند
در رهگذار باد، هزاران ستاره نيز
دفدفدفست كه ميكوبد را
فرياد ميزنند
آنك ستاره ها همه سياره هاي سر
سياله ي طراوتي از شيوه هاي دف، دفدفدفست كه ميكوبد،
ميبارد
دف مثل مخملي ست كه با سحرش
سياره هاي عاشق و شيدا را
پوشانده است


دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِي ي ي
ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي ي ي ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِي ي ي
ي. . .
اِي ي ي ي . . .
اِي ي ي ي . . .
دورت بگردم، اِي دفِ ديوانه، اِي ي ي ي . . .
اِي ي ي ي . . .

رضا براهني 
به آيدين آغداشلو
۱۹ فروردين ۶۸ تهران

|+| نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه 1388/03/28  |
 خدای مرتد زن

نزد گنوسي ها خدايي كه جهان را خلق كرد خداي خير يا منشاء خير نيست . اين جهان و آنچه در آ ن است از ظلمت بوجود مي آيد . اصولن اصل وريشه  همه چيز يه خدا ي خوب است .او نيكويي مطلق و پدر همه چيز است . دنياي مادي با كاستي هايي كه دارد ممكن نيست مخلوق اين خدا باشدكه ناشناختني هم هست ، به عقيده والنتينوس در ابتدا موجودي بوده است كه "قبل از آغاز "،"قبل از پدر" "سكوت"و"سكون " نا ميده مي شده او پدر نا شناختني است  كه هيچ كس حتي موجودات نمي توانند او را بشناسند غ.انجيل مصريا ن او را پدر ناديدني ، كسي كه نامش را نمي توان ادا كرد . نور الانوار، نور مشيت ، پدر سكوت ، نور حقيقت ، نور بي حد ، خودآ،غريبه  وموجود واقعن حقيقي مي خواند . معمولن از پدر ناديدني، تعدادي موجود الهي (aion) صادر مي شوند كه تشكيل دهنده ملاء علي هستند ....معمولن موجودات الهي پدر ناشناختني را نمي شناسند و يا اگر او را بشناسند ، شناختشان از او كامل نيست .

اغلب خلقت با اشتباه يكي از موجودات الهي صورت مي گيردو به صورت يك فاجعه بروز مي كند . بعضي از اين گنوسي ها اين موجود الهي را "حكمت "        ( sophia)  مي نامند كه خواستار شناخت پدر ناشناختني و رسيدن به مقام او شد. بدين ترتيب كبر ورزيد وشر را ايجاد كرد .

ماده مظهر شر است و دنياي مادي خانه شيطان. رساله تفسير روح توصيفي رمزي از سقوط روح انسان در جهان مادي دارد. روح انسان به صورت يك زن تصوير شده و باكره است .او نزد پدر نا ديدني در ملا ء اعلي زندگي مي كرده ، تا اينكه در بدن سقوط مي كند و به زندگي  اين جهان پاي مي گذارد.[1](در واقع اينگونه است اين موجود الهي كه از خداوند صادر شده و در اينجا زن تصوير شده چون ادعاي شناخت خدا را دارد ازاين ادعا باردار مي شود و شر را بوجود مي آورد و به زندگي مادي پا مي گذارد. )

-      مسائلي كه براي اين خداي مونث بعد از طرد شدنش از ملاءاعلي بو جود مي آيد  . دلتنگي هاي مداوم ، اشتباهات پي در پي، به فاحشه گي كشيده شدنش ويا آنجا كه اشاره مي شود " از اين معشو قه ها روي بر مي گرداند و به سوي ديگرا ن مي رود و مي خواهد با آنها باشد و آنها نيز او را مجبور ميكنند كه كنيزشان باشد "[2]

-       اين متن بخشي از آيين اسرار آميز گنوسييان هست. آييني كه به شدت ريشه در ساختار اجتماعي جهان اطراف ما دارد [3] و با و جود گذشتن قرنها از مطرح شدن آن اما مي توانيم اين سير رفتار حاكم بر اين انديشه را ببينيم  اين مساله كه خداي مونث در تلاش براي شناخت و حكمت است و در پي چنين ادعايي با يد از ملا اعلي طرد شود و بعد پايان غم انگيزي كه در اين غربت دچار مي شود و در واقع با زنده اصلي مي باشد و بايد توبه كند حالا اگر توبه اش پذيرفته شود يا نه؟ متاسفانه يك چنين انديشه به وضوح و مكرر در جامعه ما درحال جريان است .

-      هر چند نام بردن از برنامه هاي تلويزيوني  با چنين خط و مشي كار دشواري نيست اما يكي از درد آور ترين آنها فيلم داستاني " مرگ تدريجي يك رويا " بود . كه بوضوح پيشرفت ، تغيير ، تحول ، جسارت و نبوغ  زن را با مشكل رو به رو  مي كرد ؛ زني كه بدنبال تغيير است حتمن شكست مي خورد ، حتمن بقول معروف سرش به سنگ مي خورد چون مي خواهد خودش باشد چون مي خواهد از درون خودش دفاع كند ، چون نمي خواهد كنيز با شد نمي خواهد در بند با شد نمي خواهد انديشه اش آنطور كه دوست دارند اوج بگير، (البته بگذريم ازكه به نوشته هايش نگاه فرمايشي هم مي شد). اصولن زني كه در ركاب شوهرش نباشد به بن بست مي خورد . رواج چنين نگرشهايي در جامعه با توجه به اينكه زنان ما نسبت به حقوق مادي ومعنوي خود هنوز آگاهي كافي را ندارند و گسترش آن زنان را به اين مساله كه قدرت تصميم گيري و اراده ندارند رهنمون مي شود .از آنجايي كه تلويزيون با پخش برنامه هايي مانند ادريبهشت تلاش مي كند تا نوعي آگاهي زنانه و زنانه نگري را در برنامه هايش دنبال كنند چنين برنامه هايي متناقض با هدفش مي نمايد.

 



[1] ايلخاني محمد ؛ " مذهب گنوسي "،معارف ،دوره دوازدهم ، شماره 1و2 فروردين1374

[2] .همان

[3] لفظ گنوسيسيسم براي نا ميدن مجموع فرق ثنوي كه در قرن دوم و سوم ميلادي در جهان مسحيت ظهور كرد به كار گرفته شد.

|+| نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه 1388/03/21  |
 تیپ ایدال
- برای خیلی از ما زنان اجتماعی زندگی کردن در جامعه ای مرد باور و مرد سالار گاهی اوقات خسته کننده و زننده است خصو صن انجایی که تلاش می شود تا بپذیریم که این  نگاه، فکر و طرز رفتار سنجیده و مطلوب است و ما مصریم که نپذیریم که چنین چیزی هست . 

 

- چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت :من خیلی دوست دارم که یه زن موفق و یک الگو سازنده و کارامد برای خودم در زمینه علمی داشته باشم تا بتونم جاهایی که در دو راهی گیر می افتم و یا نیاز به تجدید قوادارم این فرد را داشته باشم و بهش استناد کنم .

- چند سال پیش یکی از دوستانم که چادری بود و حاضر نبود بجز محدوده دماغش چیزی بیرون باشد را درحالی که داشت به سیگارش پک میزد و به دلیل تیغ زدن به موهاش جز چند تارمو کوتاه نداشت باآرایشی غیر متعارف دیدم .قبل از اینکه شکه بشم با خنده بهش گفتم این چه قیافه ای برای خودت ساختی، خب درست آرایش میکردی.خندید گفت : خوااااااااااهر، به این خوشگلی شدم . حالا اتفاقن نه طرز آرایشش برام عجیب بود و نه سیگار کشیدنش.تنها چیزی که برام جالب بود این بودکه این دوستم نه آدمی عامی بود و نه آدمی جو گیر که بخواد حالابه این شدت تحت تاثیر قرار بگیره وعوض بشه حتمن یک اتقاقی فرا و ورای اینهاپیش امده .بعدکه بیشتر با هم صحبت کردیم دیدم بعععععععععععله،

موضوع الگو پذیری و الگو داشتن در زندگی زنانه خصوصن درزندگی زنانه ای که همراه با اعتقاد به مکتب و عقیده ای سنتی باشه گاهی اوقات مارو با مشکل رو به رو می کنه وهمیشه در برابرسوالی گنگ و مبهم قرار می دهد.

نداشتن تناسب بین الگوهای سنتی و به روز شدن مداوم زندگی ،مدرن شدن ، جهانی شدن ، در معرض باورها وتفکرات جدید قرار گرفتن ،چند گانه ای شیوهای زنانگی و  رفتار در یک فضا و مکان مشخص بیش ازپیش ما را رودر روی پرسشی قرار میدهد که به شیوه سنتی قادر به پاسخ آن نیستیم.

متاسفانه درفضای جدید نبود قرائتی نو از الگوهای قدیمی و دینی یک سرگردانی را به بارآورده است .زنانی که دوست دارندو می توانند در فضای حاکم بر جامعه به دوراز دل نگرانی های روزمره به بحثهای علمی رو بیاورند دارند در این میدان بشدت در معرض اسیب جدی روانی قرار می گیرندو حاضر نیستند عرصه را رها کنند. البته ممکن است خیلی ها تکلیف خودشان را به ظاهر مشخص کرده باشند اما این به معنی حذف صورت مساله نیست.حالا اگه اقلیت های قومی را هم به این نمونه ها اضافه کنیم اوضاع از اینی که هست بدتر می شود چون جو حاکم عرصه عمومی را به نفع خودو برای خود به معنا کرده و بر آن سیطره یافته .

- به گزاف نیست که درکنشهای روزمره ماچه مردها و چه زنها همیشه یک کلیت و یک شخص، یک فرد، یک حس هست که ماروبرای ادامه راهمون ترغیب می کنه و نوع واکنش به بسیاری از رویدادهای غیر منتظره رو برامون معنا می دهد و تا حدودی هم خیال ما رواز بابت پیامد رفتاری راحت می کنه . اما شاید در خصوص زندگی عادی و روزانه نداشتن الگو دست و پا گیرنباشه و بشه باهمان الگوهای متعارف به زندگی به گونه ای که دغدغه برانگیز نباشه ادامه حیات داد. اما ازانجایی که روایت علمی ازنوع روایتهای جنسیتی است و اکثر اوقات ساختار زبانی متاثر از جنسیت است نیاز مند یک باز نگری در تیپ ایدال برای ادامه مسیر هستیم  مسیری با نگاه زنانه، با حرفهای زنانه و باکنشهای زنانه...
|+| نوشته شده توسط سمیه در شنبه 1388/03/09  |
 خواب

-

 چندروز پیش یکی ازدوستان نزدیکم  گفت : خواب دیدم که پدرم رواز دست دادم و خیلی ترسیده بودم؛هراسون نگاه دور وبرم می کردم  .بیشتروقتی دلم ریخت که می دیدم تنها برادرم داره بشدت گریه می کنه اینقدرشدید گریه میکرد که صورتش سیاه شده بود  وضجه می زد گفت توی خواب به خودم می گفتم چقدر حسین تنها شده ودیگه هیچ پشتیبانی نداره …گفت از این حس داشتم دیونه می شدم من فقط داشتم گریه می کردم اینقدرگریه کردم که با صدای گریه خودم ازخواب بیدار شدم وهمینطور این حس بی پدری داشت خفه ام می کرد هق هق می کردم همسرم می گفت آروم باش اون فقط یه خواب بوده فقط یه خواب… امامن نمی تونستم آروم با شم چون باتمام وجودم احساس کرده بودم که یتیم شدم .

-        خیلی وقتها از خواب که بیدار می شیم گنگیم ؛نمیتونیم فکر کنیم یه حس کلافگی؛ بی انگیزه گی ،ترس ،دلهره،آشوب، احساس معلق بودن می کنیم .احساس میکنیم به چیزی تعلق نداریم ممکن تمام برنامه های روزانمون رو تحت الشعاع قرار بده .ویا برعکس خیلی شادیم ،پراز حرفیم ، پر ازانرژی، اصلن یه جا بند نیستیم .

-        بسیاری از برنامه های روزانه ما با توجه به همین مساله پیش می رود . ممکن خیلی از برنامه هامون مثل مسافرت ،خرید ، مهمونی و... رو به خاطر یه خواب بهم بزنیم یا بر عکس مصم بشیم که حتمن انجامش بدیم .

وجود دارند دعواهای ، در گیری ها و زد وخورد هایی که به دلیل یه خواب اتفاق افتادند.آدمهایی هم بودند در طول تاریخ که خوابشون زندگیشون رو از این رو به اون رو کرده . مثلن ابن عربی که خواب پیامبر رو دید و در عرفان مسا ئلی رو مطرح کرد .خوابها جدا از مساله ی روانی شون ریشه در واقعیت های اجتماعی  ما دارند . زندگی روزمره ما بسیار بسیار متاثر از خواب است  و سابقه تاریخی و ملی ما هم بر اون موثرند ....  

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه 1388/02/13  |
 زن وزمان

پریشب با یکی از دوستانم بیرون بودیم  به خاطر طولانی بودن مسیر تا محل زندگیمون ؟ دیر رسیدیم . و این با عث شد که تاخیری بخوریم .این مساله برای من که سالهاست دارم زندگی خوابگاهی را تجربه می کنم اولین بار نیست اما هیچ وفت نتونستم باهاش کنار بیام .

هرچند از این جمله معروف که "دختر باید قبل از غروب آفتاب خونه باشه "قرنهاست می گذره  امادقیقاً این مساله بوضع  شدید تری داره  دنبال می شه .

 این مکان- خوابگاه - از تبعیض جنسی دور نمانده و با وجود فضای مردانه حاکم در خوابگاه دختران این فکر داره بشدت دنبال می شه .

 بارها از دوستانی که از شهرهای نسبتاً دور به تهران مثل کرمان ویزد و... می آن شنیدم که بخاطر ساعت حرکت قطار یا اتوبوس صبح ساعت 4 و5 می رسن به تهران وباید ساعتها تا طلوع آفتاب پشت در خوابگاه بمونن یا در ترمینال سپری کنن تا در باز بشه . در صورتی که این مساله در خوابگاه  پسران وجود نداره

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1388/01/31  |
 پرواز

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردنی است

|+| نوشته شده توسط سمیه در جمعه 1388/01/21  |
 آزادی1
لويس برنديس

 بزرگ ترين خطر آن زمان در كمين آزادي

 مي نشيند كه مرداني پرشور با نيات خيرخواهانه،

 ولي از روي ناآگاهي به حريم آزادي تجاوز مي كنند.    

|+| نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه 1388/01/16  |
 
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

     دور فلک درنگ ندارد شتاب کن 

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در شنبه 1388/01/08  |
 عید

عيد آمد

 از عيد بدم مي آيد نه مي تونم مثل كودكي هام ذوق مرگ عيدي و لباس نو باشم  ونه دل خوش ديدن آنهايي كه دوستشان داشتم و حالا ديگه نيستند . البته شايد اينها بهونه خوبي نباشه كه از عيد بدم بياد. اما واقعاً نمي تونم حس خوبي به اين روزها داشته باشم بدتر از اينها هم اينه كه نمي تونم اين حسم رو نشون بدم .

بهار امد ؛گلها باز شدند؛ صداي چهچه بلبلها مي اد ، به به چه آسموني ،چه زندگي  چه روزگاري ، پا شو پاشو به صبح سلام بده . همه چيز رو از نو شروع كن خوبي ، بودن ، خوشحالي ، دوست داشتن ، نگاهت رو عوض كن مطمئن با ش همه چيز درست مي شه همه چيز ... تغيير كن ، تغيير بده  تلاش كن ( اه اه چه كلمات بو داري) 

  اصلاً گيريم همه اين حرفها درست آخرش كه چي ؟

عيد آمد پنجره ها رو باز كنيم نفس بكشيم  كنار اين  همه نامردي و نامردمي ، تلويزيون رو روشن كنيم با صداي قهقهه اي فيتيله اي خودمون رو بسپاريم به مجازي ترين دنياي ممكن و خيا ل كنيم كه از زندگي داريم لذت مي بريم بعد بريم سراغ كانالها واجب الوجود واز روي منورالفكري چرخي هم به آستان تخيل انسانهاي آنسوي آبها بزنيم و گاهي هم گوشمون رو به صداي دلهره آور موسيقي زير زميني مزين كنيم .  زندگي را بايد ساخت ، سوخت و بعد هق كرد به نداشته هايي كه سرش را زير آب كرده ايم .

مي خواهم به نفع مرگ كنار بكشم ، تا جاييكه ممكن است. اما بهار همچنان مي آد چه من بدم بياد،چه خوشم بياد !!

 خواستم بگم عيد مي آد كه همه چيز را تازه شروع كنيم و زندگي رو از نو بگيريم اما تصور كردم اين حرفها از اون حرفهايست كه در ادبيات روزانه ما بسيار به استضعاف كشيده شدن از اون حرفهاييكه از سر بي دردي و عادت بهشون خو كرديم و خيال مي كنيم همه چيز تموم شده و اين يك سال كه گذشت ديگه رفته كه رفته .

نو شدن در روزمرگي ما تكرار مي شه ما مدام در حال شدن هستيم نفس مي كشيم ، قد مي كشيم ،تغيير مي كنيم، با آدمها جديد دم خور مي شيم ، به آدمهاي دور و ورمون نارو مي زنيم  شايد هم نارو بخوريم . روي يك يك برنامه هامون حساب باز مي كنيم .خيرات مي كنيم از عشق و دوست داشتن تا دورويي و دردسر  .... مدام نو مي شيم و يك فروردين تنها يك بهونست يك، يك سمبوليك كه گاهي تنها دلهره ما رو براي آگاهي از نو شدن زياد ميكنه .

زياد شدن بهانه هاي سمبوليك در تقويم نياز به ابراز شون رو كم رنگ مي كنه ، اينقدر حاشيه اين بهونه ها زياد مي شن كه متن خودش به حاشيه تبديل مي شه و بعد كم كم متن تغيير پيدا مي كنه  و تبدل به متني ديگه ميشه البته پويايي انسان در زبان و زمان اين اجازه رو بهش مي ده كه چنين كاري رو بكنه اما ديگه نبايد ادعاي براي تمدن به حساب آوردن اونها داشته باشيم .

 به قول سلمان هراتي:

نگاه اول :

 

عيد ‹حول حالنا› است

كه واجب است بفهميم

عيد ، شوقي است

كه پدرم را به مزرعه مي خواند

عيد تن پوش كهنه باباست

كه مادر

ان را به قد من كوك مي زند

و من آنقدر بزرگ مي شوم 

كه در پيراهنمي گنجم

عيد ،تقاضاي سبز شدن است

يا مقلب القلوب

 

 نگاه دوم:

عيد،

سوپر ماركتي است

كه انواع خوردني ها  در آن هست

عيد ،

بوتيكي است

كه انواع پوشيدني ها در آن هست

عيد،

ملودي مبارك باد است

 كه من با پيانو مي نوازم

شب بخير دوست من!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه 1388/01/02  |
 
 
بالا