تبليغاتX
بدون مجوز

بدون مجوز

پراکنده گویی ها و...


می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!

حسین پناهی

 
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 9:32 | سمیه | |

تلاش کن شکست بخور، باز هم تلاش کن باز هم شکست بخور، این بار آبرو مندانه تر...
ساموئل بکت

-         هیچ چیز به اندازه یک دلشوره برای «شدن» آدم را اذیت نمی کند. اینکه تلاش کنی و تلاش کنی و بالا ببری و بسازی و بسازی و بعد یکدفعه یک دلشوره عمیق تورا به شک بیاندازد و بهم بریزد این همه ارتفاع عظیم را واین اندیشه بزرگ سقوط کند میان بغلت...« دلشوره» برای به تصویر کشیدن و به پاکردن ارتفاعی عظیم که نشسته باشی بر روی دوش غول های تجربه زندگیت مثل کوتوله ها بر روی کوه های بلند...

-         ارتفاع های عظیم سقوط میکنند؟! سقوط نمی کنند؟! سقوط می کنند؟! سقوط نمی کنند؟! چقدر مهم است که به هم بریزد یا نه؟! وقتی قرار است بسازی و بالا ببری. همیشه باید امیدوار بود حتی به همین دلشوره ها که آدم را تکان می دهند که آدم را می لرزانند تا خطوط نا مشخص اطرافمان را مشخص کنیم  ومرزمان را با  دیگری و دیگری و باااا آن دیگری دیگر... دلشوره مقدس!؟

                       

 

مارتین هایدگر برای مفهوم «دلشوره» اهمیت بسزایی قائل است و به تصدیق خود او تصورش از این مفهوم ادامه تصور «سورن کی یرکگارد» فیلسوف ایمان گرای دانمارکی از «دلشوره» است. این دلشوره هم با «مرگ» و هم با «وجدان» مرتبط است، از آنجا که باعث می شود انسان بپذیرد که وجودی متناهی است با مرگ مرتبط است و از آنجا که انسان را وادار می کند که پذیرای مسئولیت وجودش در زندگی باشد با وجدان سروکار دارد
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 13:19 | سمیه | |

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
(فروغ)

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 10:36 | سمیه | |

به نظر من مصاحبه های شغلی در ایران یکی از منحصر به فرد ترین مصاحبه ها در نوع خود در جهان و در سیستم مدیریتی است که قصد دارم تجربه های خودم را در روبه رو شدن با آن بیان کنم

قصد کرده بودم امروز را بخوابم. چشمام رو ببندم و با خیال راحت تا ظهر بخوابم بعد از این همه شلوغی این هفته و دیشبی که کارم تا 2و 3 نصف شب طول کشید تا تمام شود. به خودم یک فرصت دادم تا چشمام را روی هم بزارم و بخوابم اما انگار دقیقاً زمانی که به خودت وعده یک استراحت درست حسابی می دهی همه چیز به هم میریزد. یادمه دوران مدرسه همیشه دلم می خواست جمعه برسه تا صبحش تا ساعت 10 بخوابم اما دقیقا روز جمعه زودتر از هر روز دیگری بیدار می شدم...

ساعت 7 و نیم صبح بیدار شدم برای جلوگیری از ورود کوچکترین اشعه نوری به داخل چشمم سرم را بردم زیر پتو و چشمام رو فشار دادم... دلم می خواست بخوااااابم... اما انگار دیگه از خواب پریده بودم و این همه تقلا همه فایده نداشت هی روی تخت ول خوردم و از سر لجبازی بدون اینکه بلندشم به کش قوس بدنم ادامه دادم ... به طرز معجزه واری چشمم گرم شدو دوباره به خواب رفتم که صدای دینگ اس ام اسی باز بیدارم کرد ... جواب و جواب و جواااب و امیدوار به ادامه خواب که ... نه انگار قرار نیست  من بخوابم ... دانشگاه فلان تماس گرفتند (وتلاش من برای تغییر صدا که معلوم نباشه تا حالا خواب بودم...) امروز ساعت 10 جلسه مصاحبه برای جذب ...( و ان لحظه ساعت 9و ربع و فاصله تا شهر مقصد 75 کیلومتر...)

لعنت به مصاحبه لعنت به مصاحبه حق التدریسی . در عرض 15 دقیقه آماده شدم( بدون صبحانه مهمترین وعده ای که محال بود به این راحتی ازش بگذرم)... در طول مسیر به خودم آرامش می دادم که اینجا ایران است و همیشه 1 ساعت از ساعت مقرر دیرتر اتفاق به وقوع می پیوندد. راننده آژانس هم که انسان شادمانی بود .یک موزیک لایت گذاشته بود و تا در دانشگاه مقصد با خواننده همراهی کرد.(البته برای رفع استرس من بسیار به جابود)

در طول مسیر داشتم به حافظه ام فشار می آوردم که احمدی نژاد در این اواخر چه مساله مهمی را مطرح کرده ؟!( جز چند تا فحش چیزی به ذهنم نرسید) و شخص اول ... جدیداً چه عرایضی داشتند که هرچی تلاش کردم به نتیجه ای نرسیدم به همین دلیل هم یک اس ام اس به برادر عزیزمان فرستادیم تا آخرین مسائل روز را برایمان ارسال کنند ( آخه دفعه پیش در یکی از مصاحبه ها پرسیده بودند و من چون بی اطلاع بودم آسمون ریسمون بافته بودم، البته به خیر گذشت)... خلاصه ساعت 11 رسیدم و این یک رکورد بود و جلسه هنوز شروع نشده بود...

هراسان از پله ها بالا رفتم وقتی وارد حوزه ریاست شدم و دیدم به جز من 5 نفر دیگر در حال پر کردن صفحات تکرای معرف نامه (که تاحالا فکر می کنم این پنجمین باری بود چنین چیزی پر می کردم بعد ادعا می کنند سیستم یکپارچه هست و همه اطلاعات یک بار بنویسید ثبت می شه و من بارها و بارها دارم این کار را انجام می دم .با وجود اینکه به ثبت هم رسیده چون به ما یوزر نیم و پسورد هم دادند و این به معنی تایید ثبت نام ماست)

در وسط پر کردن این اوراق که کار بسیار طاقت فرسایی است مسئول دفتر با احترام خاصی که برام جالب بود ما را به اتاق رئیس مشایعت کردند و از ما خواهش کردند که بفرماییم بشینیم و با تمانینه حضرت حجت الاسلامی دهه فجر را به ما تبریک گفتند وبعد بشقاب پذیرایی را روی میز جلوی ما گذاشتند( این لحظه واقعاً چشممام گرد شده بود چون اولین بار بود ...)بعد از ما خواستند که خودمان و فعالیتهای علمی و غیره یمان را معرفی کنیم(که از رشته های مختلف مانند شیمی، مهندسی کشاورزی ، حقوق و ... بودند). یکی از افرادی که وصف الحالش مثل ما بود بعد از اسم و فامیلش مستقیم رفت روی فعالیتهای که در بسیج داشته و عضویت در این نهاد مردم نهاد و همچنین اینکه هنوز فارغ التحصیل نشده اند و انشالله به زودی دفاع خواهند کرد و ...

و این برای همه ما یک به یک تکرار شد و ما سعی کردیم از فعالیتهای علمی عام المنفعه­یمان مایه بگذاریم (اگر مقبول بیافتند)...

بعد از کلی تعارف بین حضرات(که رئیس گروهها و رئیس دانشگاه و حراست  بودند) حاج آقا فروتنی فرمودند و تقبل کردند که آغاز گر سوال باشند و بدون اینکه کسی را مخاطب قرار دهد پرسیدند که آیا دین با علم تناقض دارد یا نه؟

راستش چند جمله ای از عبدالکریم سروش که در کتاب "علم چیست؟ فلسفه چیست؟" در خصوص علم بی واسطه و با واسطه به ذهنم رسید اما از آنجایی که یکبار در مورد انقلابها جمله ای از حسین بشیریه گفته بودم و آن جمله را حمل بر طرفداری به چون و چرای بنده از ایشان دانستند و نتوانستم در آن دانشگاه تدریس کنم. نفسم را فرو بردم و سعی کردم جملات دیگری را به ذهنم بیارم. القصه اصرار از ما که علم و دین دو راه برای شناخت هستند و ممکن است در تایید هم باشند و این بستگی به این دارد که اصلاً ما دین را چه تعریفی می کنم و اگر مراد ما همه مکتوبات دینی باشد که این خودش جای اشکال دارد چرا که خیلی از منابع دینی معلوم نیست که صحت و سقم داشته باشند یا نه و... و از حاجی انکار ... که من معتقدم و می گم علم و دین باهم تناقض دارند شما کدومش را قبول دارید. باید به دین استناد کرد یا به علم ؟!! ومن همچنان موضع اصل عدم قطعیت خود را حفظ کردم و دوستان هم ادامه دادند...

حاج آقا باز هم با کسب اجازه از حاضرین سوال دوم را مطرح کرد که " شما با تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها موافقید یا خیر؟" بنده هم صریحاً اعلام کردم که مخالفم و استدلال کردم که به جای پرداختن به چنین سوالاتی بهتر هست از دوران مدرسه فرهنگ سازی شود و تابو ها را کنار بزاریم و واقعی به مسائل بین جنسی نگاه کنیم که چرا در جامعه ما اینقدر در پی فاصله انداختن بین زن و مرد هستید بعد حاج آقا عرض کردند که غرب این کار را کرد ولی به بن بست رسید بنده هم گفتم خوب چرا وقتی ما می گیم این نه !! شما الگوی جانشین را غربی در نظر می گیرید می شود الگو سازی کرد، تولید فرهنگ کرد و به فکر ها جهت داد. چرا انسان را در حد غرایز حیوانی پایین بیاریم بعد مثال زدم که گشت ارشاد کاری کرد که اگر یک ملاقات عادی بین دختر و پسر که در خیابان ها رخ می داد الان به خانه ها کشیده شده و به جای ملاقات عادی نوعش متفاوت تر شده که حاج آقا فرمودند اتفاقن این بهتر است این که به خانه ها کشیده شود بهتر است تا در انظار عمومی...( آهی از نهادم برآمد و  سکوت کردم...) دوستان هم سعی کردند من را متقاعد کنند ...

خلاصه جلسه تمام شد بعد از این سوال و ما هم تایید شدیم  البته!

 

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 22:52 | سمیه | |

خدایا یکبار دیگر فرصتی می خواهم برای زندگی ...

اتوبوس خیز بر می دارد تا جاده را میان آغوشش قربانی کند خیز بر می دارد تا این کوههای پر از برف را چرخ بزند چرخ بزند... دور بزند...دور دور دور دور... اما خدایا مگر می شود این کوهها را دور زد مثل گنبدهایی که دسته جمعی زمین را تسخیر کرده اند و احتمالن آسمان را نیز هم ...

باید دور زد همه گردی های جهان را باید چرخید ... باید چرخید تا شاید به نگین انگشتری رسید که عمری ابن عربی را آواره کرد.

دست­هایش را روی کاغذ می­کشد و اصرارش را تکرار می­کند. اصرار می­کند تا بلکه دل خدا به رحم بیاید...

من همچنان دارم به این کوه­ها فکر می کنم و به اراده خداااااااااااااااااا برای آفریدن که چشمم را میان دانه­های برف می­دواند. دو دو می زند. دوست دارم بگویم ...« پروردگارا بگذار دهانت را ببوسم...»( چقدر دلم برای این جمله تنگ شده بود) میان این کوه­ها که دلتنگی ما را میان خودش مچاله می­کند. نگاه­م را از روی قله­های کوتاه بلند روی صفحه مانیتور روبریم می­گذارم. پرویز پرستویی دارد دوباره ضجه می­زند و با خط بریل برای خدا نامه می­نویسد که« فکر می کردم فراموشم کرده­ای اما حالا می بینم اسمم را از دفترت خط زده­ی...» نامه را تا می زند و می­گذارد لای قرآن. قرآن را می بندد و ...».

پرویز پرستویی هم آواره است دنبال «بید مجنون» می گردد تا برایش شانس بیاورد اما انگار او هم مثل خیلی آدمها وقتی به آرزویش می رسد قدرش را نمی داند...

دارم از سنندج دور می شوم. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی وارد این شهر شدم. شاید چون در لحظه ورود آنقدر کوه دور وبرت را می گیرد که احساس امنیت می­کنی... واقعاً دلیلش را خودم هم نفهمیدم اما حس خوبی داشتم .

 

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 21:25 | سمیه | |

امروز سر کلاس بحث اجتماعی شدن بود. یکی از دانشجوهایک تحقیق مفصل و پر آب و تابی در مورد اجتماعی شدن و شخصیت آورده بود. از آنجایی که سعی می کنم به هر نحوی است از انتزاعی شدن ذهنشان جلوگیری کنم برای هر مفهومی بارها و بارها مثال می زنم و اونها رو ارجاع می دم به زندگی روزمره شون ... بهشون  می گم فکر کنید ... تصور کنید برای خودتون... در مورد خودتون ... بعد پشت سر هم سوال می پرسم که کدومتون چنین تجربه ای دارید... اصرار می کنم حرف بزنید... خواهش می کنم بحث کنید... سوال کنید.... سوال کنید... ادعا کنید... متهور باشید... حرفهای من رو رد کنید... بعد سکوت عمیقی کلاس رو گرفت.(خودم هم به فکر می رم یاد دوره کار شناسی می افتم درس هگل که خودم رو توی میز گوله کرده بودم و از این همه ذهنیت و  فلسفه پردازی بدیع هگل به وجد اومده بودم. و سوال های جور وا جور تو ذهنم راه می رفت. دستم رو گرفتم بالا و دکتر... با غیظ نگاهم کرد...و گفت  کسی چیزی ننویسه  فقط گوش بدید.. سوالاتونم بمونه واسه بعد... و همینطور ادامه داد... و من از صدای اون چشمام گرم شد  و داشت خوابم می برد که گفت خانم .... هگل می گه و ادامه داد و من از خواب پریدم...)

خلاصه بحث شخصیت و اجتماعی شدن رو کشیدم به هنجارها.. به ارزش های جامعه در مورد عاشورا حرف زدم و سعی کردم تا از مراسمات شهر هاشون بپرسم که دیدم صدای از ته کلاس گفت : ... ما تو شهر مون قمه می زنن و دوباره کلاس زنده شد

یکشنبه بیستم آذر 1390 | 14:48 | سمیه | |

 

 

-          دارم کم کم به اینجا عادت می کنم. به بودن در شهری که 8سال شاید بیشتر از آن دور بودم. سه، چهار ماه پیش که برگشتم همدان  به خودم گفتم زندگی تازه ای را شروع کن. سالها دوری و به قولی تنها زندگی کردن و بار مسولیت خود را تنهایی کشیدن مقاومت کرده است. تجربه های پی در پی ، آدمهای متفاوت ، دوست داشتنهای بی نهایت ، دلتنگی های عمیق و برخورد با باورهایی که ساعتها مبهوتم کرده ... خودت شدی و خودت و خودت و از خودت مواظبت کن. خودت را زیاد دوست داشته باش و این همه قوی بودن را هر روز به رخ خودت بکش. نه برای اینکه خودت را باور کنی، نه برای اینکه به خودت دلخوشی بدهی ... نه..نه... برای اینکه قوی تر باشی و هرروز باز هم با آدمهایی برخورد می کنی که تجربه گذشته ات را تسخیر می کند و فقط باید خوب یاد بگیری که از خودت مواظبت کنی... مواظبت در برابر اندیشه هایی که آدمی را به رکود می کشد...

-          دارم تلاش می کنم عادت نکنم. به شرایطی که دچارم می شود و صبورانه از چنگش می گریزم. تمام رابطه هایم را خط می زنم ... با تو بودنم را حتی . برای رفع این همه کسالت که هجرت تمامش کند...

مدرن شدم، شهری شدم ... حتی در ارتباطات عاطفیم و این اعتراف تلخی ست که دارم مدام به روی خودم می آرم .دموکراتیزه شدن در عواطف محض انسانی. زندگی در روزهای اول در همدان شکه ام می کرد ... چرا اینها در دوست داشتنهایشان دموکرات نیستند ... چقدر اصرار دارند در ارتباط های عاطفیشان لج بازی کنند. در شهری به این اندازه کوچک که ممکن است هر روز که بیرون می روی یک نفر را بارها و بارها و بارها ببینی. پُراند از رابطه های عاطفی که بعد اسمش را دوستان اجتماعی می گذارند و این دوستان اجتماعی که امروزه یکی از اصطلاحات عام جوانان و بعضاً نوجوانان شده همه جور تلقی دوستی هست و فقط چون محدودیتی در ارتباط های بعدی بوجود نمی آورد اسمش دوست اجتماعیست.

چطور داریم مدرن می شویم؟ چطور داریم شهری می شویم؟

-          سارا شریعنی می گوید:

«امروز امّا ما عاصی شده‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. اینست که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

 

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست».

-          ترجیح می دهم در برابر این ادعا سکوت کنم نه به معنای اینکه پذیرفته باشم . اما راستش مدل امید بستن ها هم و عاشق شدن ها هم فرق کرده... شاید؟!..

 

 

  

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 15:26 | سمیه | |

شاملو می گه:

اشك رازيست.

لبخند رازيست.

عشق رازيست.

اشك آن شب،

لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگوئي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنانكه ببيني

يا چيزي چنانكه بداني

من درد مشتركم

مرا فرياد كن...

..................................................................................

من هستم پس می نویسم

چهارشنبه هجدهم آبان 1390 | 20:53 | سمیه | |

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
 



چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 | 5:0 | سمیه | |

ساعت پنج بامداد روز پنجم خردادماه سال 1287 در عمق 360 متري زمين کاوشگران در مسجد سليمان به نفت رسيدند و فواره‌هاي نفت براي نخستين بار در منطقه‌اي از خاورميانه تا ارتفاع 15 متر چنين جوشان از دل زمين جهيدن گرفت و مسجدسليمان به سرعت به شهري پيشرفته و مدرن با داشتن ده‌ها منطقه تفريحي و رفاهي شکل گرفت و به شهر اولین ها معروف شد چرا که اولین سینما، اولین استادیوم، اولین فرودگاه و… ساخته شد و همچنين كانوني براي اشتغال و درآمد زايي براي كشور ايران تبديل شد و افراد فراواني از نقاط مختلف ايران و حتي هندي‌ها و پاكستان‌ها براي اشتغال به اين شهر سرازير شدند.

شايد به مخيله هيچ‌كس خطور نمي‌كرد كه اين شهر ثروتمند نفتي تا سال 1390به شهري با مشكلات عديده براي زندگي عادي تبديل شده باشد و شايد بسياري از كساني كه براي كسب شغلي پردرآمد به اين شهر مهاجرت كردند فكر روزي را نمي‌كردند كه فرزندان و نوادگان آنان با اشتياق كامل مهاجرت از اين شهر را به سكونت در آن ترجيح دهند و مسجدسليمان به روزي برسد كه بوی نشت گازهای سمی که از ورودی شهر به استقبال می آیند جایگزین بوی گل های بابونه شده، بوی گلهایی که برای تمامی مردم آنجا نوستالوژی عمیقی دارد.

هیچگاه فراموش نخواهم کرد روزی را که همچون بقیه ساکنان مجبور به ترک آن شهر”اولین ها” شدیم، گریه مادرم، بغض پدر، دوستان کودکی ام … همه و همه در ذهنم باقیست. هیچ وقت آنها را نبخشیدم به خاطر فرار از آنجا، اما آن روزها نمیدانستم گاز هیدروژن سولفوره یکی از مرگ‌آور‌ترین گازهای همراه نفت است که از چشمه‌های خود‌جوش نفت در این منطقه متصاعد می‌شود و یک ‌بار تنفس عمیق آن برای مرگ یک موجود زنده کفایت می‌کند و امروز فقط از آن دیار خبرهاي انفجار و صدمات جاني اقوام و آشنایان به گوشم میرسد(ناله نفتون - پرفرمنس امین روشن به همراه ویدیو بابک کاظمی)

-        5 خرداد، ساعت 5 میدان سلماس... البته دیر میرسم و سهمم می شود بوی گازی که پیچیده است میان سالنی که دور تا دورش پر است از کپسول های گاز نقره ای رنگ بوتان، چندتا شلنگ گاز ابی رنگ که روی زمین ولو شده است ویک مکعب وسط سالن که با داربست شکل گرفته وحجمش پر است از کپسول های گاز، چند مرد جوان که لباس احرام پوشیده اند و دور مکعب چرخ می زنند تصویرهای ویدیویی از استخراج نفت روی چهار ضلع دیوار و صدای سازی که ...

روایتی از استخراج نفت، بچه های اهوازی شور و شوق بیشتری برای دیدن دارند و می توان گفت حس نوستالژی برایشان تداعی می شود...جمعیت زیادی از بوی گاز بیرون ریخته اند. از پله ها که پایین می روم تصویر آتشی که روی دیوار زبانه می کشد جلو چشمم قد می کشد. پسر جوانی برای خانوم میانسالی فضا رو با شور و شوق توضیح می دهد شلنگها را بلند می کند و آن سازی که چیزی شبیه پوست گوسفند را نشانش می دهد... نیم ساعتی بیرون از ساختمان به اتفاق بسیاری دیگر می ایستیم تا اجرای دوباره اش را ببینیم. اما انگار وجود بوی گاز نفس بازیگران را گرفته و به همان تنها اجرایشان اکتفا کردند

پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 21:32 | سمیه | |

آنچه شاید در اولین نگاه به "جدایی نادر از سیمین" نمایان می شود واقعیت انکار ناپذیر زندگی هر روزه است که عادی و تعمدی جدی برای دستکاری نکردن سوژه ها بر روی پرده نشان داده می شود.

-        درنگاه بعد گریز نوسینده از قهرمان پروری و اسطوره سازی از شخصیتها و حتی فراتر از آن از زن و مرد بودن. اشتباه های مدام و اصرار های پی در پی.... و کشش بسیار خوبی از کشمکش بین زن و مرد که آنقدر برای هم غریبه اندکه، و بیشتر در ارتباط بین مرد با زن که حرفها و خواسته ها و تامل ها بیشتر در ارضاء نیازها فرزند پیش می رود و آنقد که نادر سعی می کند دل دخترش را به دست بیاورد حاضر نیست به خاطر زنش کوتاه بیاید و یا حداقل احترامی برای احساسات او داشته باشد و در نهایت باز هم این حلقه واسط است که همه چیز به او ختم می شود.

-        از طرف دیگر باز هم جای شکرش باقی است هنوز نویسنده هایی و کارگردانانی هستند که برای مخاطب حق و حقوقی قائلند و اجازه می دهند تا مخاطب نیز در فرایند ساخت و پرداخت اثر سهیم باشد و این همان سکانس نهایی فیلم است...

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 22:20 | سمیه | |

اندیشیدن در لحظه صفرررررررررررررررررررررر این قاعده بازیست که آغاز می شود.

-        تبریک های دور و نزدیک تمام می شود. قصد کرده بودم که این تعطیلات فیلمهای علی حاتمی را ببینم رمان باغ بلورِ محسن مخلباف را بخوانم و نمایشنامه چشم اندازی روی پل از مولیر را...

-        خواندن این رمان شبیه راه رفتن روی زمینی که یک مشت میخ روش ریختن. خصوصن صفحات اول... درد زن بودن تمام بدنم را مور مور میکند یک لحظه کتاب را می بندم غلت می خورم روی تخت وبدنم را جمع میکنم. یک لحظه احساس می کنم که باردارم و قرار است زایمان کنم وقرار است دوتا شوم و قرار است و قرار است و ... و اقعن نمی دانم چرا اینقدر حس زنانگی قوی در من ایجاد می کند. احساس می کنم من هم مثل" لایه " دارم درد می کشم. هیچ کس توی اتاق نیست و همسری که دستش از دنیا کوتاه است و تنها و تنها ...

-        واقعن چقدر از زنها سر زایمان از دنیا می روند؟چقدراز زنها بدون اینکه همسری کنارشون باشه زایمان می کنند .... دور می شم و فکر می کنم به چند سال پیش که جنگ بود و زنهای جوان 23-24 ساله که شوهراشون شهید شده بودند و اینا باید تنهایی زایمان می کردند و خیلی از اینا باید ... یعنی مجبور بودن ازدواج نکند چون برای جامعه مردسالارانه اونا بد بود که یک همچین زنی ازدواج کنه ... خیلی هاشون الان دارند بچه ها را بزرگ می کنند و پیر شدن وخیلی از زن ها و خیلی از زن ها و ...

-        من هنوز این کتاب را تمام نکردم ...

سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 | 0:14 | سمیه | |

و نوشتن آغاز می شود  تولد واژه ها در انحنای روزهای در  حال سپری و ریزش مداوم کلمه ها به روی  نخستین لحظه های آغازیدن در ابتدای رویشی نو ...

-        ما در مسیر تکرار شدن و در لحظه تکثیر مان به نقطه ای گره می خوریم. به نقطه ای که معنایمان می کند. بهار آغاز شد. دستم را مثل شانه میان سبزه های سفره هفت سین عبور می دهم. دستم را به هم قلاب می کنم و خم می شم. تلاش می کنم در میان این همه هیاهو و شادی بی وصف اطرافم متمرکز شوم به همان نقطه که گره­ام بزند ... (بزن به زیر هرچه عرف و شعور متعارف است و و و و و و خودت باش مثل خیلی وقت پیش ها ... جسارت کن و حرف بزن و خودت را بُکش و خودت ر ا به رخ خودت بِکش و آن کودک نهفته درونت را رها کن ... بگذار بی شعورانه دعا کند ، حرف بزند ، بدون اینکه هنجاری بر دهانش لگام بزند... بگذار ادبت کنند ...بگذار به تو بگویند اشتباه است ... بگذار بگویند حق با تو نیست  ... بگذار بگویند احمق این چیزی که ما می گویم را انجام بده این کار به صلاح توست...  به قول فردین  نظری ... می ترسم آهش مرا بگیرد ، می ترسم مچاله ام کند ... حماقت این همه کلمه ...) می خواهم متمرکز شوم برای آن یک لحظه که زمین روی مدارش تمام می شود و ما را امیدوار می کند . امیدوار می کند که می توانیم به کودک خفه شده ، بی اعتنای درونمان محل بگذاریم و رهایش کنیم تا خودش باشد.

-        شروع روزهای بهار را میان شوق بی حد و نگاه مهربان اطرافم جیغ می کشم .

-        کودک درون ... ما نوجوان می­شویم . جوان می­شویم . میان سال می­شوم . پیر می شویم و... اما این کودک گستاخ همچنان سرمست می تازد گاهی زیر نقابهای سنگین له می شود و گاهی مغرورانه طغیان می کند . طغیان علیه تمام نقابهای دروغین برای اینکه خودش را متولد کند و بیافریند !!!؟

 

 

                                                                     

چهارشنبه سوم فروردین 1390 | 2:2 | سمیه | |

-بیا لحظه ای روبه رویم بنشین برای رضای خدا هم که شده شاید که نه حتمن آن دوردستها دشتها را در فاصله انگشتانت فتح خواهم کرد. مثل فتح یک قله که بالا رفتنش میان نفس هایم تنگ می زند به دیواره های زمان...

معنای اول افقش را بر چشمانم گشاده می کند. حجمی که در انبوه سایه ها به دار دار دار می خواند .... فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار /کمی آهسته تر شاید نه! محکم تر قدم بردار...

معنای دوم عمود می شود روی پایم ...من هم در کنار این همه جا پاها دنبال قالب پایم می گردم و آفتاب همچنان برفها را آب می کند.

معنای سوم موازی داشته هایم تیغ می زند به چشمم که خیره گی این همه سپیدی را در آغوشم سفت بگیرم ...تیغ نیز نقادی ؟!!

معناهای بسیاری در تعامل با انسانها شکل می گیرد و ما زیر انبوهی از درک های مختلف از دگرگونی  اطرافمان خبر دار می شویم .

خبر دار می شویم که بایستیم که نیافتیم که راه برویم که خودمان باشیم ورای تمام شعارهایی که لبهایم را شکل می دهد و مارا برای خودمان دروغین می سازد ... که دروغ نشویم

معناهای تازه از تصویری که ازخود نداشتیم و حالا در مقابله با دیگری بروز می کند...از بودنی به وسعت ... بیا برای خاطر من هم که شده لحظه ای روبه رویم بنشین

یکشنبه هفدهم بهمن 1389 | 22:20 | سمیه | |

 

 

 

بدون شرح

 

 

شنبه نهم بهمن 1389 | 1:30 | سمیه | |

-     سرآغاز یک روح جدید ماحصل انقلابی فراگیر در اشکال متنوع روح فرهنگی است”  – هگل"

-        از حرکتهای مدور آغاز می شود... حرکتهای تو در تو    .. میان دل هم فرو می روند .آنقدر در هم پیچیده می شوند. که ممکن است سرکلاف را گم کنی... از حرکتهای مدور آغاز می­شود. .. بدون شک، تنها راه نجات همان شک مقدس است ... شک عظیم به وجود داشتن حرکتی در درون ، حرکتی که انسان را در مصاف با حقیقتی بیرون از خود درگیر می­کند و به کوششی مداوم برای مواجه با کنش­های گوناگون برمی دارد. این حرکت در تکاپوی وصف نشدنی به شکستن حریم ها و حرمت­هایی می انجامد که ممکن است سرتاسر وجود را به تکان بیندازد. اما این شک مقدس است . شک ...

-        هگل معتقد است: زندگانی انسان تنها هنگامی ممکن است که به عنوان زندگانی حیوانی و بیولوژیکال در نظر گرفته شود که آرزو کند. تنها بر این بنیاد است که انسان همانند دیگر حیوانات از آرزو برخوردار می شود، یعنی تمایل شدید برای تغییر «صورت» چیزها تا بتوان آنها را به صورت مناسب درآورد. آرزو در جست وجوی آن است تا جهان را دگرگون کند، عین های خارجی را انکار کند و آنها را فراخور نیاز انسان سازد. انسان کنش نفی کننده است که یک موجود خاص را دگرگون می کند، و با دگرگونی آن، خود را دگرگون می سازد». تفاوت میان آرزوی انسانی و آرزوی حیوانی این است که آرزوی انسانی از خود فراتر می رود. حیوانات مطیع نیازها و امیال فیزیکی خود هستند، و ارضای این امیال اطاعت از این مفهوم ایستا از خود را اثبات می کند. انسان از سوی دیگر امیالی دارد که منجر به نفی یا فراروی از مفهوم خود به عنوان موجود طبیعی می شود. یکی از مفسران هگل می­گوید این امر منجر به خودآگاهی می شود، که پیش از آن مستلزم «فراتر رفتن از خود» است.... در فرآیند فراروی آرزو بسیار مهم است که این آرزو معطوف به آن چیزی باشد که شخص را از این حالت از وجود رها می سازد. آرزو به ناموجود فقط خصوصیت انسان است، و این اجازه را به او می دهد تا از مفهوم هایی که در زندگانی حیوانی با آنها برخورد می کند رها شود. تفاوت در این است که انسان می تواند ناموجود یا مرگ را بخواهد. این آرزو حد نهایی آزادی انسان است. انسان از طبیعت یا ماهیت خود آزاد است. در این مرحله آگاهی آرزومند به این درک می رسد که در جهان چیزهای بیشتری از عین های آرزو وجود دارد. یک موجود آگاه می تواند تنها هنگامی کامل شود که آگاهی مشتاق دیگر آرزو خود را برای شناخت ارضا کند. دو عامل در یک «جنگ مرگ و زندگی» برای شناخت دیگری پیکار می کنند. به نظر می رسد از آنجا که انسان خواهان شناخت موجود دیگر است و این امکان را دارد که از امیال طبیعی و حیوانی خود به سوی آرزو به ناموجود فراتر رود، یک پیکار میان این دو آرزو رخ دهد. حیوانات تنها از این جهت خطر می کنند که در جست وجوی رسیدن به حفظ زندگانی شان باشند، در حالی که انسان با طبیعت به مقابله می پردازد تا به شناخت موجودات دیگر دست یابد.

-        به اینجا که می رسم یاد حرف پیتر سینگر می افتم. آنجایی که پس از 60 صفحه که در مورد هگل حرف زده است می نویسد:"اکنون وقت اقرار است اقرار به اینکه من تا اینجا جر می­زدم ". باید بگویم من عاشق این جمله پیتر سینگرم که بعد از این همه حرف زدن از اندیشه هگل اعتراف می کند...و بعد بحث فلسفه روح هگل را پیش می کشد و از خواجه و بنده صحبت می ­کند ...و آنچه بنده را به بازتولید ، به آفرینش ، به خلق ،به.... می کشاند

-        نزاع بین دو خودآگاهی رخ می دهد .خودآگاهی می خواهد نشان دهد توسط هیچ چیزی محدود نشده است، یعنی اینهمانی آن با جنس، سن، رنگ پوست و هرچیز دیگری که به درد بدن آن می خورد وابسته نیست. به عبارت دیگر، خودآگاهی می خواهد نشان دهد حتی به خود زندگانی نیز دلبستگی ندارد. خودآگاهی همچنین می خواهد اثبات کند توسط هیچ چیز یا هیچ کس دیگری در خارج از خود محدود نشده است. این خودآگاهی، بنابراین خود را از هر گونه محدودیت و تعینی غیراز خود مطلقاً آزاد می داند. خودآگاهی می کوشد آزادی خود را به دو شیوه اثبات کند؛ با خواستن مرگ دیگری، یا با خطر کردن در زندگی خود...

-        یک خودآگاهی تمایل به ریسک دارد و دیگری تمایل به مرگ برای کسب آزادی... وهگل همچنان این بحث را ادامه می دهد...

 

جمعه بیست و چهارم دی 1389 | 22:0 | سمیه | |

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد

یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد

گیسو به حیله چرا پوشم، گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی، سوی حصار نخواهم شد

برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست، بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم، سر اسفندیار نخواهم شد

گفتم از آنچه که باداباد، گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد

در عین پیری و بیماری، دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد


سیمین بهبهانی

 

 فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید

در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


گروس عبدالملکیان

جمعه هفدهم دی 1389 | 23:36 | سمیه | |

- امروز یاد چارلی چاپلین افتادم ... چقدر شاد کردن آدمها کار سختیه ؟!!! و سخت تر از اون اینکه آدم ناراحت باشه و نخواد نشون بده ناراحتِ ....و بعد همه از کنارت رد می شن باهات حرف میزنن میگن ..... چقدر تو شادیییییییییییییییییییییییییییییی!!!

                           

- شمس لنگرودی میگه 

دیر آمدی موسی!

دوره اعجازها گذشته است .

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم ...

-کاش کار به همین عصا ختم می شد!!! 

                               

چهارشنبه هشتم دی 1389 | 23:29 | سمیه | |

-        کانت می گوید: دو چيز ذهن را، هرچه آدمي بيشتر و پيوسته‌تر درباره‌ي آنها به تأمل بپردازد، با تحسين و احترامي دمادم نو و فزاينده سرشار مي‌کند: آسمان پر ستاره‌ي بالاي سر من و قانون اخلاقي درون من. لازم نيست تا در جستجوي آنها برآيم و صرفاً درباره‌ي آنها به حس و گمان اکتفا کنم آن‌چنان‌که گويي آنها در پرده‌اي از تاريکي و ابهام پوشيده شده‌اند يا در قلمروِ متعالي فراسوي افق من جاي دارند؛ من آنها را پيش روي خود مي‌بينم و بي‌واسطه با آگاهي هستي‌ام [/ آگاهي به هستي‌ام] پيوند مي‌دهم. اولي از جايي که من در جهان بيروني حس دارم، آغاز مي‌شود و پيوندي را که من در آن قرار مي‌گيريم تا مقداري بي‌پايان با جهان‌ها بر فراز جهان‌ها و منظومه‌هاي منظومه‌ها، و افزون بر آن تا زمان‌هاي بي‌پايان حرکت تناوبي آنها، آغازشان و تداوم‌شان گسترش مي‌دهد. دومي از خود ناديدني‌ام، يعني شخصيت‌ام، آغاز مي‌شود و مرا در جهاني نشان مي‌دهد که به راستي نامتناهي است اما تنها به‌وسيله‌ي فهم مي‌تواند کشف شود، و من درمي‌يابم که پيوند من با آن جهان (و به موجب آن همچنين با همه‌ي آن جهان‌هاي ديدني) صرفاً، به مانند پيوند نخست، ممکن و اتفاقي نيست، بلکه کلي و ضروري است. ديدگاه نخست که از کثرت بي‌شماري از جهان‌ها سخن مي‌گويد، گويي‌که اهميت مرا در مقام حيواني در ميان ساير حيوانات مخلوق، که پس از برخورداريي کوتاه مدت از نيروي حياتي (کسي نمي‌داند چگونه) مي‌بايست بدن مادي خود را به سياره‌اي (که خود ذره‌اي بيش در کيهان نيست) که از آن گرفته باز پس دهد، هيچ و پوچ مي‌گرداند. بر عکس، ديدگاه دومي ارزش مرا در مقام يک عقل از طريق شخصيتم، که در آن قانون اخلاقي زندگي‌اي مستقل از حيوانيت و حتي مستقل از کل جهان محسوس، دست‌کم تا آنجايي که اين را مي‌توان از تعيين هدف‌مند هستي‌ام به‌وسيله‌ي اين قانون استنتاج کرد، بر من آشکار مي‌کند، تا بي‌نهايت بالا مي‌برد....(نقد عقل عملي، 2-161).

             

-        اخلاق اجتماعی از آن مقوله مباحثی است که بشدت ما در زندگی روزمره­یمان با آن روبرو می شویم . چه هنگامی که درصف نان ایستاده­ایم. چه هنگامی که قرار است سوار اتوبوس شویم . چه زمانی که در برخوردهای روزمره­یمان با آدمهای اطراف وارد مراوده می شویم چه بشناسیم و چه نشناسیم !!! اخلاق اجتماعی خیلی بیشتر از اخلاق علمی در زندگی روزانه ما سهیم است. اخلاق علمی به نحوی ما را بی طرف از غرایض شخصی و فردیمان می­سازد . اما اخلاق اجتماعی به نحوی ما را به کنش و واکنش و در واقع عکس العمل رفتارهای مقابلمان بر می­دارد. تا جایی که حتی می­توانیم بسیار مغرضانه و شخصی نقد یا تعریف کنیم . می توانیم بگوییم ، ما محقیم یا نه !!! اما تا چه اندازه ؟ تا چه میزان ؟ برای چه ؟ و چگونه؟

-        اخلاق اجتماعی در چهارچوب و حوزه فرهنگی خاص نوع خاصی از رفتار را به انسان می­دهد و انتظار می­رود آدم در شرایط و مکان­های خاص آن نوع مورد نظر از رفتار را تجربه کند .اما بسیاری از رفتارها هستند که هر چند آن قدر در نهاد ما انسانها ریشه دوانده است اما مورد بازنگری  و تردید هستند. هیچ وقت این جمله بسیار ارزشمند کانت را از نظر دور نمی کنم که همه چیز باید  زیر تیغ تیز نقادی قرار بگیرد. ( شاید به نوعی با شک دکارتی همسو باشد و این کلام ارزشمند راکه علم(علم اخلاق) انباشتی  نیست بلکه زدودنی است را نیز در بر بگیرد)  و شهامت برای پذیرفتن چنین عملی کار ساده ای نیست. هر چند داشتن چنین ادعایی برای بسیاری انسانها دور از عقل نیست اما هنگامی که قرار است در بعدی عملی در میان گذاشته شود معنایی بیش از آنچه قبلاً داشته را به خود می گیرد و یک افق معنایی را در بر ما می گستراند تا بتوانیم به قضاوت بنشینیم  و در ارتباط با چنین ادعایی که انسان اخلاقمندی هستیم یا خیر ؟؟ و آیا به قانون اخلاقی پایبندیم یا خیر پاسخ واضح تری بدهیم ...

-         با تمام مباحثی که  افرادی مانند کانت مطرح می کنند  و شاید چنین مطلق نگری به اخلاق جای بسی سوال باشد اما این نوع تفکر حداقل ما را به این سو هدایت می کند که برای افرادی که در تعامل با آنهاییم  میزانی از حق،( حق­دوستی، حق همصحبتی، حق شهروندی، حق انسانی، حق ... ) قائل شویم. و تا حدودی به این توصیه کانت وفادار باشیم که «چنان رفتار کن که بتوانی بخواهی اصل رفتار تو، قانونی عمومی شود.» خاستگاه این قانون خرد عملی یا وجدان اخلاقی است و ساخته هیچ کس یا فیلسوف دیگری نیست.

                 

 

 

یکشنبه پنجم دی 1389 | 0:10 | سمیه | |

-        از لحظه ها که پایین می افتم چیزی شبیه ترس روی تقارن مکث هایم چنگ می زند. راه می افتم که پایم را به مسیر آشنا کنم. به جاده ای که می چسبد به پاشنه هایم. به نیایشی که در آب پشت سرم صف به صف ایستاده .... طی می شوم ، طی می شوم از آسمان هفتم از سِفر آفرینش تا صفر کارنامه ام، از درگاهی متبرک که تکیه گاهم می شود. لعنت به درد و آنجایی که روی گلویم تلنبار می شود، نه پایین می رود نه بالا می­آید کز  می کند کنج چشمهایم و گلویم را حلقه می زند.

-        آفریدگارا بگذار لبهایت راببوسم .... شرمنده تمام لحظه هایی که نمی مانم تا در محضرت به احساس نیاز به پرستشم پاسخ بگویم. آفریدگارا بگذار دستهایت را ببوسم که روی چشمهایم را می­گیری تا در این همه روشنایی بخوابم . آیییییییییی آیییییییییی بخوابم ... بخوابم .. و خواب ببینم...

" من خواب یک ستاره قرمز رادیده ام ، و پلک چشمم هی می پرد ، کور شوم اگر دروغ بگویم"[1] ...

-        چشمهایی که می دیدم بر شانه های ابدیت جاری شد، بر شانه های زمان تا حس آرامشی را در آغوشم لحظه لحظه تکرار کند. چشمهایم را که باز می کنم به امروزم می اندیشم ، به رفتن ها و آمدن های مکرر به سنگ خوردن پیشانی، به استقامتی که برای شدن و ماندگاری صرف می شود به وظیفه انسان بودن ، به امید لحظه هایی که قرار است دردستم بریزد و هورا بکشم .... وظیفه ... بودن

"انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُودای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

.

.

.

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت."
[2]

-        امروز داشتم به این فکر می کردم که زندگی شاید شبیه بازی "فکرو بکر" است . هی رنگها و مهر ها را عوض میکنی تا آخرش به آنچه باید باشد برسد.... اگر برسیم.

 

 

 



[1] فروغ فرخزاد

[2]  احمد شاملو

چهارشنبه یکم دی 1389 | 21:53 | سمیه | |
Design By : nightSelect.com