پارك وي را مي پيچم ، نمي دانم از كدام سمت دارم ... مي روم با آن سمتي كه برگهاي زرد بيشتري دارد و خودم را لَكه مي كنم گوشه ديوار و از danc me to the end of loveكه مرا در فضاي مجازي غرق مي كند.
مي رسم به ايستگاه .... ابتداي پارك وي ....ايستگاه ، بهانه ي كسي كه اتوبوسها فراموشش كرده اند و اين روز - روز تعطيل ، آغاز يك تحول تاريخي كه قرار است ايدئولوژي من را در 1400 سال ديگر ادعا كند.
اين روز تعطيل حادثه ساز كه اتوبوس ها دير تر مي آيند .بيشتر سوار مي كنند و تمام مقصد پر است از صداي قيل وقال مردم الكي خوش پايتخت ...
مي ايستم ، نه مي نشينم در ايستگاه ي كه اين روزها مثل در دستشويي ها يا باجه تلفن ها يا دكه هاي مخابراتي و... پر است از دلنوشته هاي مردمي كه 63در صد از هويت شان را باختند يا...(نه اين روزها كه آدم از اين حرفها ي تلخ نمي زند ) منتظر مي شوم كه كه بياد.. مثل متروكه .... اصولن اصل 144 اصل مقدسي بود كه مثل هميشه دودش را كساني خوردند كه اهل گاز شهري نبودند و سمفونی پنجم بتهوون را از ته قابلمه هايشان مي شود شنيد..
به خودم مي گويم ول كن اين حرفها با ...." اي بابا " كي خوره ؟ كي برده ؟.. بچسب به عشق و گاهي مشقاي آخر هفته كه تلنبار شده اند و جناب .... كه جيغشان هميشه بلند است ، نهضت ادامه دارد ...نهضت ادامه دارد...
ايستگاه اول پارك وي تا وليعصر ...آدمهاي بي قرار و سرماي نچندان سرد آخر پاييز .دلم براي همدان لك مي زند و اسدآباد قشنگمان كه بر لبهاي آبي خان گرمز آواز مي خواند . چقد ر خوبه كه توي اسداباد اتوبوس نيست چون آنوقت بايد يك پست كامل در مورد جنسيت و فضاي عمومي مي نوشتم آنهم در آن نقطه كور دنيا .
اتوبوس دارد مي آيد ... سلانه سلانه و قدمش را بر نازكاي دلتنگ اين خيابان مي پاشد .
آقاي شهردار را هم بايد عوض كنند ( ايده جالبي است....!)
خانومي به زور خودش را مي رساند به ايستگاه . تصور مي كنم اگر زنهاي ايراني تصميم مي گرفتند رژيم بگيرند احتمالن انقلاب عظيم صنعتي از ايران شروع مي شد آنوقت احتمالن ما الان دولت رفاه عامه داشتيم و....( استغرالله ...)خانومي از آن جلو تر داد مي زند :اِ ..آقا حواستون رو جمع كنيد . بيايد پايين اين قسمت مخصوص خانمهاست .رانند ه كه انگار توي اين دنيا نيست آن صداي بسيار بسيارگوش نواز را بلند مي كند : هي آقا بيا پايين ، بزار خانمهابرند بالا .....
اين آقاي درد سر ساز كه باعث ناراحتي يك خانم شده اصلن خمي به ابرو نمي آورد ... از پله آمد پايين وارد لاين آقايون شد.صداي ضعيف زن جواني از ميان جمعيت گفت: داره كالسكه بچه رو مي ياره بالا . كاري نكرده كه ... ونگ ونگ صداي دلبندي بلند شد(جهت صدق قضيه)
وارد اتوبوس شديم .... عجب .. .. به قول دوستي، جالب است بسيار هم جالب است . يك ديوار شيشه اي بلند د راتوبوس جوانه زده بود . راننده كه خيالش جمع شد كسي آن پايين نيست پدال را فشار داد و... ( اي ول راه افتاد...).
آقايي ان طرف خودش را چسبانده به شيشه و تلاش مي كند تا گردنش را بالاتر بكشدتا ببيند در فضاي زنانه يك اتوبوس مي تواند تصورات بديعش را دنبال كند. يا نه ..؟ و كلي چشمهاي ديگه ، كه خيره به دنبال چيستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب ، پس فهميدم كه شيشه اين وسط چكاره است! ( عجب ديگه اين از اون حرفها بود .مگر در مملكت ما كار سهو يا.... استغفرالله.. ای بابا...)
اين روزها به بركت يك طرفه شدن خيابان وليعصر اصلن اصل هدفمند كردن يارانه ها دنبال نمي شود چرا كه همه دارند از اتوبوس استفاده مي كنند اون هم با چه تيپهايي...
از ايستگاه دور مي شوم ... كه تو را مي آورد و من را مي برد ، مي رويم و مي آييم ...
خيابان وليعصر ... به خودم مي گويم نمي دانم چرا آقا ظهور نميكند ... احتمالن براي همه سوالهايم جواب دارد. خودش وآن مسيح عزيز بيشتر مي دانند كه چه خبر است.
ما مكلف به تكليفيم و انگار بقول رضا براهني... دف دف دف بدف دف خود را رها مكن....
آه اي مسيح مقدس
ما پاي رفتن از شب اول نداشتيم
اما به هر رونده (كه خب) پا زديم نه!
آرامش نبيره زهرا ستودنيست
وقتي يكان يكان همگي جا زديم نه!
آمد سوار گرده ما شد همين الاغ
ما خود به اين چرنده به فرما زديم نه!
|
+| نوشته شده توسط
سمیه در سه شنبه
1388/09/17
|