پشت تمام آرزو ها سنگین و حرفهای الکی دل خوش کن که در تمام گوشها زمانی سنگینی می کنه زمانی فرا می رسه آدم خیال می کنه داره به زمین و زمان سنگینی می کنه و تلاش می کنه تا قدم هاش را سبک تر وتا حد امکان آروم تر بر داره . اما چقدر این آروم قدم برداشتن می تونه این احساس سنگینی را کاهش بده . و او ن رو سبک کنه . وقتی زندگی ما ادم ها به شدت به هم گره می خوره و کنش های روزمره ما از حد روزانگی به روزمردگی می رسه این احساس شدت بیشتر ی به خودش می گیره
در زندگی های دسته جمعی مثل زندگی خوابگاهی این مساله به وضوح دیده می شه این که گاهی اوقات برای پیدا کردن مجالی برای کم کردن این حس سنگینی باید به زمین و زمان خودت رو بکوبی خصوصاً زمانی که قرار با شه که برای کسی در مورد خودت توضیحی ندی .
این شبکه های پیچ در پیچ افراد که در زندگی خوابگاهی بسرعت شکل می گیره و به بسرعت هم از هم فرو می پاشه از عمیق شدن در زندگی روزانه جلوگیری می کنه. زمانی میرسه که چشمهامون رو باز می کنیم و می بینیم که چندین روزه که گذشته و همه زندگی می شه یک تخت خواب و نهایت توالت و اشپزخانه ...
حالا وقتی که تلاش می شه تا از شکل گرفتن این گروه ها جلوگیری بشه به همان نسبت خیال آدم از گسستن و بی خودی وقت تلف کردن هم راحت می شه . اونوقت غروبها ممکن بری قدم بزنی به دنبال یه کار حسابی باشی و اگر هم کسی را تا به حال سر کار نذاشتی و یا سرکار کسی نرفتی به این کار اقدام کنی که شاید عاقبت خوشی داشته باشه...؟؟
|
+| نوشته شده توسط
سمیه در سه شنبه
1387/12/13
|